(تفسير ابوالفتوح رازى، ج 3، ص 316 ـ 318)
در مسائل عبداللّه سلام آمد كه رسول عليه السلام از سدرة المنتهى پرسيد. گفت: درختى است در آسمان هفتم، او را هزار هزار شاخ است، بر هر شاخى هزار هزار از كس است، بر هر ازكى هزار هزار برگ است، هر برگى چندان كه هزار هزار كردوس فرشته را سايه كند، هر كردوسى هزار هزار فرشته و گفت مقام جبرئيل در ميان آن درخت است.
«به آن جا رسيدم، جبرئيل باز ايستاد. مرا گفت: پيش رو. گفتم: يا جبرئيل! تو پيش رو. گفت: نه تو بر خدا گرامى ترى از من و مقام من بيش از اين نيست و ذلك قوله: «وَما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ»۱ .
و روايت ديگر آن است كه جبرئيل عليه السلام رسول را پيش كرد و او بر اثر او مى رفت.
«تا برسيديم به حجابى كه آن را حجاب فراموش زر گويند. جبرئيل حجاب را بجنبانيد. گفتند: كيست؟ گفت: جبرئيل است و محمّد با من است و فرشته موكّل بر حجاب گفت: اللّه اكبر و دست از حجاب بيرون كرد و مرا دربر گرفت و جبرئيل از من
باز استاد. من جبرئيل را گفتم: در چنين جاى مرا رها مى كنى؟ گفت: يا محمّد! اينجا نهايت مقام خلقان است. هيچ كس را نيست كه از اين حجاب در گذرد و هيچ فرشته زهره ندارد تا پيرامن اين حجاب گردد و مرا به حرمت تو دستورى دادند تا به نزديك حجاب رفتم. گفت: اين فرشته كه صاحب حجاب الذّهب بود، مرا برد تا به حجابى كه آن را حجاب اللّؤلؤ گويند، حجاب بجنبانيد. صاحبش گفت: تو كيستى؟ گفت: من صاحب حجاب زرم و محمّد با من است. رسول عرب فرشته موكّل بر حجاب تكبير كرد و دست از حجاب بيرون كرد و مرا از آن فرشته بستد و برد تا به حجابى ديگر. همچنين حجاب بجنبانيد آن فرشته گفت: كيست؟ گفت: صاحب حجاب اللّؤلؤ و محمّد كه رسول عرب است با من است. او تكبير كرد و مرا بستد، به دگر حجاب رسانيد و به صاحب حجاب سپرد. چنين مرا از حجاب به حجاب مى بردند تا هفتاد حجاب ببريدم. سطبرى هر حجابى پانصد ساله راه و از حجاب تا به حجاب پانصد ساله راه. پس از آنجا رفرفى سبز فرو گذاشتند كه نور آفتاب را غلبه مى كرد. چشم من در آن خيره مى شد و مرا بر آن رفرف نهادند و به عرش رسانيدند. چون عرش ديدم، هر چه پيش از آن ديده بودم در چشم من حقير گشت. خداى تعالى مرا به مسند عرش مقرّب كرد و آنجا كه مسند اوست، مرا برسانيد و از عرش قطره اى بچكيد و بر زبان من آمد به طعمى كه چشندگان از آن شيرين تر نچشيده اند. خداى تعالى مرا خبر داد از خبر اوّلينان و آخرينان و زبان من برگشاد. پس از آنكه كند گشته بود و از آن هيبت و عظمت، من گفتم: التحيّات للّه ِِ والصّلوات الطيّبات الطاهرات. خداى تعالى گفت: السلام عليكم ايّها النّبى ورحمه اللّه وبركاته. من گفتم: السّلام علينا وعلى عباد اللّه الصّالحين. خداى تعالى مرا گفت: يا محمّد! دانى تا ملأ اعلى در چه خصومت كرده اند؟ گفتم: بار خدايا! تو عالم ترى كه علاّم الغيوبى. گفت: خلاف ايشان در درجات و حسنات بود. اى محمّد! تو دانى تا درجات چه باشد و حسنات چه باشد؟ گفتم: بار خدايا! تو عالم ترى. گفت: درجات اسباغ
وضوباشد در مكروهات و به پاى رفتن به جماعات و انتظار نماز از پس نماز و امّا حسنات سلام كردن بر همه كس و طعام دادن به هر كس و بيدار بودن در شب كه خلقان خفته باشند. آن گه گفت يا محمّد «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» . من گفتم نعم اى ربّ. گفت: «وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه ِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ»۲ كما فرّق اليهود والنصارى؛ بار خدايا! رسول تو و مؤمنان ايمان آرند به خداى تعالى و فرشتگان و كتابها و پيغمبران، و جدا نمى كنيم ميان پيغمبران؛ چنان كه جهودان و ترسايان كردند. گفتند: «نُو?مِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ»۳ . گفت: مؤمنان چه گفتند؟ گفتم: گفتند: «سَمِعْنا وَأَطَعْنا»۴ . گفت: راستى گفتى، سل تعطه؛ بخواه تا بدهندت. گفتم: «غُفْرانَكَ رَبَّنا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ»۵ . گفت: غفرتُ لك ولأُمّتك. بيامرزيدم تو را و امّت تو را. سل تعطه؛ بخواه تات بدهند. گفتم: «رَبَّنا لا تُو?خِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْأَخْطَأْنا»۶ ؛ بار خدايا! ما را مگير اگر فراموش كنيم يا خطا كنيم. گفت: قَدْ رَفْعَتُ الخَطَأَ وَالنِّسْيانَ عَنْكَ وَعَنْ أُمَّتِكَ وَمَا اسْتَكْرَهُوْا عَلَيْه؛ گفت: بيامرزيدم تو را و امّت تو را. خطا و نسيان از ايشان برگرفتم اين دو چيز و آنچه ايشان را بر آن دارند. بكره من گفتم: «رَبَّنا وَلا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا»۷ ؛ بار خدايا! بر ما منه بار گران؛ چنان كه نهادى بر آنان كه پيش ما بودند. حق تعالى گفت: ذاك لك ولأُمّتك؛ تو را و امّت تو را است. من گفتم «رَبَّنا وَلا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ»۸ ؛ بار خدايا! چيزى بر ما منه كه ما طاقت آن نداريم. حق تعالى گفت: بكردم آن با تو و امّت تو. گفتم: ربّنا اعف عنّا من الخسف؛ ما را عفو كن از خسف، و اغفر لنا من القذف؛ و ما را بيامرز از قذف، و ارحمنا من المسخ؛ و ما
راببخشاى از مسخ، «أَنْتَ مَوْلانا»۹ تو خداوند مايى ما را نصرت ده بر كافران. حق تعالى گفت: كردم اين به تو امّت تو. گفتم: بار خدايا! پيغمبرانى را كه پيش من بودند كرامت دادى، ابراهيم را خليل گرفتى و با موسى سخن گفتى و ادريس را مكان بلند دادى و سليمان را ملك عظيم دادى و داوود را زبور دادى، بار خدايا! مرا چيست؟ گفت: يا محمد! تو را حبيب تو خود گرفتم؛ چنان كه ابراهيم را خليل خود گرفتم و با تو سخن گفتم؛ چنان كه با موسى سخن گفتم و تو را فاتحة الكتاب دادم و خواتم سورة البقره و آن از كنزهاى عرش است و از پيش تو به هيچ امّت ندادم و تو را به جمله اهل زمين فرستادم به سياه و سفيد و جنّ و انس و از پيش تو هيچ پيغمبرى را چنين نفرستادم و برّ و بحر زمين را به مسجد و طهور تو كرده ام و امّت تو را فى ء و غنيمت حلال كردم و پيش از تو كس را نبود و تو را بترس نصرت كردم تا دشمنان تو از تو مى ترسند بر يك ماهه راه و قرآن كه سيّد كتابهاست بر تو انزله كردم و ذكر تو رفيع كردم تا هر چه تو را ياد دادم از شرايع دين خود همه ياد دارى و تو را شرح صدر كردم و بار گران از تو فرو نهادم و امّت تو را بهترين امّتان كردم و امّت تو را امّت وسط كردم و ايشان را اوّل و آخر كردم. «فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَكُنْ مِنَ الشّاكِرِيْن»۱۰ ؛ آنچه تو را ياد دادم بستان و از جمله شاكران باش. و آن گه با من چيزها گفت كه مرا نفرمود كه با شما گويم. آن گه بر من و بر امّت من پنجاه نماز فرض كرد. چون برگشتم، مرا بر آن رفرف سبز نهادند تا به سدره فرود آمدم. جبرئيل را مى ديدم از پسِ پشت خود بدل؛ چنان كه از پيش روى مى ديدم او را به چشم. جبرئيل مرا گفت: بشارت باد تو را اى محمّد كه تو بهترين خلقانى و گزيده خدا از پيغمبران. آنچه تو را داد، كس را نداد از فرشتگان مقرّب و پيغمبران مرسل. تو به جايى رسيدى كه هيچ كس از اهل آسمان و زمين آنجا نرسد. گوارنده باد تو را اين كرامت و آنچه تو را داد از رفع منزلت.
اين بستان و خداى را بر آن شكر كن كه او شاكران را دوست دارد. آن گه جبرئيل گفت: يا محمد! بياى تا تو را به بهشت برم و با تو نمايم، آنچه تو را خدا نهاده است تا تو را رغبت بيفزايد در آخرت و زهادت بيفزايد در دنيا. آن گه فرو مى آمديم از باد سبك تر و از تير تندتر، تا به بهشت رسيديم. به فرمان خدا مرا دل ساكن شد و هوش با من آمد. جبرئيل را مى پرسيدم از آن عجايبى كه در علّيين ديده بودم، از درياها و آتشها و نورها و خبر آن. او گفت: سبحان اللّه آن سراپرده ها حرس ربّ العزّة است كه به عرش او محيط است. آن پرده است ميان خلايق و ميان عرش و حجابهاى او و نور او، و اگر نه آن حجابها بودى، هر چه در زير عرش است از نور عرش بسوختى و آنچه تو بديدى بيشتر است و عجب تر. من گفتم: سبحان اللّه العظيم ما اكبر عجائب خلقه. آن گه گفتم يا جبرئيل آن فرشتگان كه بود كه من ايشان را ديدم در آن درياها صف در صف كشيده پنداشتى بناهايند از ارزيز ريخته. گفت: يا رسول اللّه ! ايشان روحانيان اند كه خداى تعالى مى گويد: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلائِكَةُ صَفًّا»۱۱ الرّوح الاعظم. از ايشان است كه روز قيامت به يك صف باشند و همه فرشتگان به يك صف باشند. آن گه از پس آن اسرافيل است. گفتم: يا جبرئيل آن يك صف چيست كه از بالاى همه صفهاست در بحر اعلا كه از گرد عرش درآمده اند. گفت: آن كرّ و بيان اند كه اشراف و عظماى فرشتگان اند و هيچ فرشته زهره ندارد كه در ايشان نگرد و شأن ايشان از آن عظيم تر است كه من وصف ايشان بتوانم كردن و وصف ايشان آن بس كه معاينه ديدى. آن گه جبرئيل مرا در بهشت بگردانيد. هيچ جاى نماند در بهشت و الاّ بر من عرض كرد و به من نمود. كوشكها ديديم از زر و درّ و ياقوت و زبرجد، و درختان ديدم از زر سرخ، شاخهاى آن از لؤلؤ سفيد و بيخ آن از سيم سفيد در زمين مشك اذفر فرو شده. تا چنان بديدم وبشناختم كه گويى درج و غرف و
اشجار و قصور و منازل آن بهتر شناسم از اين مسجد كه سالهاست كه در او مى آيم و در بهشت جويى ديدم از آب، سفيدتر از شير، شيرين تر از انگبين. ريگ آن از دُر و مرجان و گِل او از مشك اذفر. جبرئيل گفت: اين حوض كوثر است كه خداى تعالى به تو داده است. مادّه او از تسنيم است كه از زير عرش بيرون مى آيد و از آنجا منشعب مى شود به سراها و كوشكها و غرفهاى مؤمنان. آن گه در بهشت مى رفتيم تا به درختى رسيديم كه از آن نيكوتر درخت نبود به شكل و منظر و تداخل اغصان، از هر لونى كه خدا آفريده است بر آن درخت بود جز سياهى. از او بويى شنيدم كه در بهشت از آن خوش تر بويى نشنيده بودم. بر او ميوه اى بود مانند قلها بزرگ، از هر ميوه كه خداى تعالى آفريده است در آسمان و زمين از الوان و انواع مختلف به رنگ مختلف و به طعم مختلف و به بوى مختلف و به طبع مختلف. من از حُسن او به تعجب فرو ماندم، گفتم: اى جبرئيل! اين چه درخت است؟ گفت: اين درخت طوبا است كه خداى تعالى گفت: «طُوبى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآب»۱۲ . و بسيارى از امّت تو را در سايه آن حُسن مقيل باشد و در بهشت آن ديدم كه هيچ چشم چنان ديده نيست و هيچ گوش چنان شنيده نيست و بر خواطر هيچ بشر چنان گذشته نيست، از همه پرداخته و تمام كرده و معدّ نهاده، گوش صاحبش مى دارند تا به او سپارند. مرا عظيم آمد آنچه ديدم و گفتم: «لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ»۱۳ . آن گه از آنجا بيامديم. دوزخ بر من عرض كردند تا من سلاسل و اغلان آن بديدم و ماران و كژدمان او و حميم و زقّوم او غسّاق و يحموم او. در دوزخ قومى را ديدم لبهاى ايشان چون لب شتر و جماعتى موكّل بر ايشان كه لبهاى ايشان مى بريدند و سنگ ها از آتش در دهن ايشان مى نهادند و از زير ايشان مى افتاد. من گفتم: اى جبرئيل! اينان كه اند؟ گفت: اينان آنان اند كه مال يتيمان خورده اند به ظلم وذلك قوله: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى
ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً»۱۴ . ايشان بگذشتيم، جماعتى را ديدم كه شكمهاى ايشان مانند خانه هاى فراخ بود و ايشان بر رهگذر قوم فرعون بودند چون آل فرعون به ايشان رسيدندى، ايشان از ثقل آن شكمهاشان بيفتادندى تا آل فرعون بر ايشان برفتندى و ايشان را در زير پاى گرفتندى هر بامداد و شبانگاه كه آل فرعون را بر دوزخ عرض كردندى؛ كما قال تعالى: «النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَعَشِيًّا»۱۵ . گفتم: اى جبرئيل! اينان كه اند: گفت آنان اند كه ربا خورده اند در دنيا. از آنجا برفتيم زنان را ديدم به پستان ها آويخته و بعضى به پايها آويخته سر نگون سار. گفتم: اينان كه اند؟ گفت: آنان اند كه در دنيا زنا كرده اند و فرزندان را كشته اند. از آنجا برون آمديم و روى به جانب زمين نهاديم و فرو مى آمديم از آسمانى تا آسمانى. چون به نزديك موسى رسيدم، مرا گفت: چه كردى و چه ديدى و چه فرمودند تو را و امّت تو را؟ گفتم: هر چيزى و كرامتى و بر من و بر امّت من پنجاه نماز فرض كردند. گفت: من مردمان را بهتر آزموده ام از تو و با ايشان مقاسات بيشتر از تو كرده ام، امّت تو طاقت پنجاه نماز ندارند كه ايشان ضعيف ترين امّتان اند. مراجعت كن به خدا تا تخفيف كند. من مراجعت كردم و تخفيف خواستم. ده نماز مرا سطر كرد تا چهل شد. باز آمدم، گفت: چه كردى؟ گفتم: ده تخفيف افتاد و چهل ماند. گفت: امّت تو طاقت چهل نماز ندارند. مراجعت كن و تخفيف خواه. مراجعت كردم، دَهِ ديگر تخفيف افتاد. همچنين مراجعت مى كردم تا با پنج آمد. موسى گفت: از اين نيز تخفيف خواه. گفتم: من از خداى شرم دارم بيش از اين مراجعت كردن. خداى تعالى گفت: به اين پنج نماز كه فرض كردم، هر نمازى را ده ثواب باشد. هر كه اين پنج نماز به جا آرد، همچنان باشد كه پنجاه نماز گزارده (و اين خبر ضعيف است و ما براى سياقت حديث آورديم...». گفت: آن گه بازگشتم و جبرئيل در صحبت من بود تا با خوابگاه
خود آورد مرا. اين همه در يك شب بود از اين شبهاى عادتى كه هست من سيّد ولد آدمم و لا فخر و لواى حمد به دست من باشد و لا فخر و آدم و هر كه آدم است روز قيامت در زير لواى من باشند و لا فخر و كليدهاى بهشت و دوزخ به دست من باشد و لا فخر، و اجل من نزديك است پس از اينكه من آيات و عجائب خداى ديدم و همه هوا و مراد من آن است كه با جوار رحمت خدا شوم با مرافقت اين دوستان از اولياى خداى تعالى و آنچه ديدم از لقاى ثواب خداى تعالى براى اوليائش «وَما عِنْدَ اللّه ِ خَيْرٌ وَأَبْقى»۱۶ ». (تفسير ابوالفتوح رازى، ج 3، ص 318 ـ 323)
رسول عليه السلام گفت:
«چون از معراج باز آمديم به وادى ذى طوى، جبرئيل عليه السلام را گفتم: يا جبرئيل! اين قوم مرا باور ندارند، چون با ايشان حديث كنم؟... مرا گفتند: اگر راست مى گويى نشانهاى راه با ما بگوى. من مى گفتم و علامات مسجد هم چنين نزديك آن بود كه بعضى مشتبه شود بر من، حق تعالى مثال آن در برابر من بداشت در پيش سراى عقيل تا من در او مى نگريدم و مى گفتند امّا وصف همه راست مى گويد و نشان راست مى دهد». و ايشان دانستند كه او آن راه نكرده است و ايشان را كاروانى به شام بود. گفتند: يا محمّد! خبر كاروان ما چه دارى؟ گفت:
«ايشان را بروحا رها كردم، شترى گم كرده بودند و جايها طلب شتر مى گشتند. در رحل ايشان قدحى آب بود و من تشنه بودم، برسيدم و آن قدح آب باز خوردم و قدح تهى با جاى نهادم. چون در آيند بپرسيد از ايشان تا در قدح آب يافتند». گفتند: اين آيت ديگر است. گفت:
«فلان و فلان بر شترى نشسته بودند. شتر ايشان از من برميد و فلان را بينداخت و دستش بشكست. چون در آيند، بنگريد تا هم چنيثن باشد كه گفتم؟» گفتند: لا، اين
آيتى ديگر است. گفتند: اين كاروان كه به خاصّ ما تعلّق دارد، خبر ايشان چيست و نشان ايشان بگو. گفتم:
«ايشان را به تنعيم رها كردم و مشغول بودم از وصف ايشان. آن گه حق تعالى مثال آن نصب چشم من كرد تا من در او مى نگريدم و نشانها يك يك مى گفتم كه عدد ايشان و عدد اشتران ايشان چند است و چه بارها دارند و گفتم: اكنون به خروره رسيده اند و مردمان را نام مى گفتم كه در كاروان بودند و در پيش كاروان شترى است نر، خاك رنگ، بر او دو غراره سرخ رنگ دوخته نهاده است. چون آفتاب برآيد، ايشان درآيند از پس اين كوه...» (تفسير ابوالفتوح رازى ۱۷ ، ج 3، ص 316 ـ 323)
1.الصافّات (۳۷): آيه ۱۶۴.
2.البقرة (۲): آيه ۲۸۵.
3.النساء (۴): آيه ۱۵۰.
4.البقرة (۲): آيه ۲۸۵.
5.البقرة (۲): آيه ۲۸۵.
6.البقرة (۲): آيه ۲۸۶.
7.البقرة (۲): آيه ۲۸۶.
8.البقرة (۲): آيه ۲۸۶.
9.البقرة (۲): آيه ۲۸۶.
10.الأعراف (۷): آيه ۱۴۴.
11.النّبأ (۷۸): آيه ۳۸.
12.الرعد (۱۳): آيه ۲۹.
13.الصافّات (۳۷): آيه ۶۱.
14.النساء (۴): آيه ۱.
15.غافر (۴۰): آيه ۴۶.
16.القصص (۲۸): آيه ۶۰؛ الشورى (۴۲): آيه ۳۶.
17.روض الجنان، ج ۱۲، ص ۱۳۱ ـ ۱۵۸.