387
تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2

(تفسير ابوالفتوح رازى ۱ ، ج 3، ص 470 ـ 471)

۱۳۱۰.ابو رافع روايت كند از ابو هريره از رسول عليه السلام كه:«مردى عابد بود در صومعه اى. او را جريح گفتند. مادرش روزى بيامد تا بر او سلام كند. او را آواز داد و گفت: يا جريح! او نماز مى كرد با خويشتن انديشه كرد و گفت: اختار صلوتى على امّى؛ نماز را اختيار كنم بر مادرم. نماز را نبريد و جواب نداد. برفت و دگر باره باز آمد. هم در نماز بود، جواب نداد. مادر دلتنگ شد. گفت: فرزند با من حديث نمى گويد و جواب من نمى دهد. بار خدايا! او را از اين دنيا مبر تا زنان ناپارساى اين شهر در وى نگرند. و به نزديك دير او شبانى بود گوسفند چرانيدى و با دير او شدى به شب. زنى ناپارسا از شهر بيرون آمد. روزى اين شبان از صومعه بيرون آمد و با آن زن فساد كرد. زن آبستن شد. چون او را گفتند اين كودك كه راست؟ گفت: صاحب اين صومعه راست. مردم از شهر بيرون آمدند و صومعه او ويران كردند و او را پيش پادشاه شهر بردند. چون به محلّه زن ناپارسا رسيد، ايشان به نظاره بيرون آمدند و در او نگريدند. ايشان را ديد دانست كه دعاى مادر به او رسيده، بخنديد. مردم گفتند: اين مرد زانى است كه بخنديد. نبينى كه به هيچ جا نخنديد جز به محلّه زوانى. چون او را پيش پادشاه بردند و اين حديث كردند، او گفت: كجاست اين غلام كه بر من حوالت مى كنيد؟ آن كودك را بياوردند. او گفت: يا غلام من ابوك؟ پدرت كيست. به زبان فصيح گفت: فلان الرّاعى؛ فلان مرد شبان است. مردم تعجّب كردند و فرو ماندند و خداى تعالى برائت ساحت او پيدا كرد. مردم گفتند: دستور باشد باش تا ما دير تو از زر و سيم بسازيم. گفت: نخواهم. همچنان كه بود با جايگاه كنيد. باز همچنان كه بود با جايگاه كردند و او با صومعه شد و به عبادت مشغول گشت».

1.روض الجنان، ج ۱۳، ص ۷۹.


تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2
386

(تفسير ابوالفتوح رازى ۱ ، ج 3، ص 457)

۱۳۰۵.رسول عليه السلام گفت:«ره نمايم شما را به چيزى كه شرك كبير و صغير از شما ببرد؟» گفت: بلى، يا رسول اللّه !
گفت: «بگوييد: أللّهم إنّى أعُوذ بِكَ ان اشرك وانا اعلم واستغفرك بما لا اعلم».

(تفسير ابوالفتوح رازى ۲ ، ج 3، ص 457)

۱۳۰۶.سعيد بن المسيّب گفت از عبداللّه عمر كه رسول عليه السلام گفت:«هر كه اين آيه ۳ برخواند، از بالاى سر او نورى پديد آيد تا مكّه كه حشوش فرشتگان باشد».

(تفسير ابوالفتوح رازى ۴ ، ج 3، ص 457)

۱۳۰۷.روايت است از ابو اُمامه از أُبَىِّ كعب كه رسول عليه السلام گفت:«هر كه او سوره مريم بخواند، خداى تعالى به عدد هر كه زكريّا را به راست داشت و هر كه او را به دروغ داشت و يحيى و عيسى و مريم و موسى و هرون و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسماعيل را، ده حسنه بنويسد و به عدد هر كس كه خداى را فرزند گفت و نگفت، ده حسنه بنويسد او را».

(تفسير ابوالفتوح رازى ۵ ، ج 3، ص 457)

۱۳۰۸.روايت كرده اند از رسول عليه السلام كه او گفت:«پنج كس سخن گفتند پيش از وقت گويايى: شاهد يوسف: «وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها»۶ ، و كودك مشاطّه دختر فرعون، و عيسى عليه السلام، و صاحب جريح، و فرزندان زن كه اصحاب الاخدود او را بسوختند».

(تفسير ابوالفتوح رازى ۷ ، ج 3، ص 470)

۱۳۰۹.سعيد جبير روايت كرد از عبداللّه عبّاس كه رسول عليه السلام گفت:«شب معراج كه
مرا به آسمان بردند، بويى شنيدم خوش كه از آن خوش تر بويى نشينده بودم. گفتم: اى جبرئيل! اين چه بوى است؟ گفت: بوى ماشطه دختر فرعون است كه او زنى مؤمنه بود و ايمان پنهان داشتى. يك روز سر دختر فرعون شانه مى كرد، شانه از دستش بيفتاد، او دست فراز كرد و گفت: بسم اللّه ، و شانه بر گرفت. دختر فرعون گفت: پدرم را خواستى. گفت: نه خداى خود را و خداى تو را و خداى پدرت را خواستم. گفت: پدرم را بگويم. گفت: هر چه خواهى مى گوى. پدر را بگفت. او را بخواند. فرعون گفت: خداى تو كيست؟ گفت: ربّ السّماوات والارض؛ خداى آسمان و زمين. فرعون بفرمود تا حوضى از مس بياورند و آتشى عظيم برافروختند و فرزندان او را بياوردند و يك يك را پيش او در آن آتش مى انداختند تا آخرين فرزند، و آن كودكى بود شيرخواره آواز داد گفت: اصبرى يا امّاه فانّا على الحق؛ اى مادر! صبر كن كه ما بر حقّيم. او را در آتش افكندند و مادر را از پس او. اين بوى سوختن ايشان است».

1.روض الجنان، ج ۱۳، ص ۵۱.

2.همان، ص ۵۱.

3.مراد آيات آخر سوره كهف است.

4.روض الجنان، ج ۱۳، ص ۵۱ .

5.همان، ص ۵۲.

6.يوسف (۱۲): آيه ۲۶.

7.روض الجنان، ج ۱۳، ص ۷۹.

  • نام منبع :
    تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    علوي، ابوالحسن
    تعداد جلد :
    3
    ناشر :
    سازمان چاپ و نشر دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1384
    نوبت چاپ :
    اوّل
تعداد بازدید : 43685
صفحه از 647
پرینت  ارسال به