395
تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2

(تفسير ابوالفتوح رازى ۱ ، ج 3، ص 562 ـ 563)

۱۳۲۹.عبداللّه عمر گفت:از رسول عليه السلام حديثى شنيدم كه اگر يك بار يا دو بار شنيدمى نگفتمى، جز آنكه هفت بار شنيدم اين حديث از او كه گفت: «در بنى اسرائيل مردى بود نام او ذو الكفل، مردى فاسق بود. يك روز زنى را شصت دينار داد و او را پيش خود برد. چون خواست كه با او خلوت كند، او را يافت كه مى لرزيد. گفت: چه بوده است تو را؟ گفت: من هرگز اين كار نكرده ام. گفت: پس چرا آمدى اينجا؟ گفت: ضرورت حاجت مرا حمل كرد بر اين، مرد گفت: برو كه تو را مسلّم كردم و زر به تو دادم و توبه كردم با خداى كه هرگز نيز چنين معصيت نكنم. آن شب او را وفات رسيد و بمرد. بر دَرِ سراى نوشته يافتند كه خداى ذو الكفل را بيامرزيد».

(تفسير ابوالفتوح رازى ۲ ، ج 3، ص 565)

۱۳۳۰.سعيد بن المسيّب روايت كرد از سعد بن مالك كه رسول عليه السلام گفت:«آن نام خداى كه چون او را به آن بخوانند اجابت كند و چون به آن بخواهند بدهد او را دعاى يونس بن متى است؛ يعنى اين كلمات: «لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ»۳ . و اين شرط خداى تعالى است براى آن كس كه او را بخواند».

(تفسير ابوالفتوح رازى ۴ ، ج 3، ص 570)

۱۳۳۱.رسول را عليه السلام گفتند:يا رسول اللّه ! اين كلمات خاصّ يونس را بود؛ اعنى: «لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ»۵
گفت: «خاصّ يونس راست و عام جمله مؤمنان را».

1.روض الجنان، ج ۱۳، ص ۲۶۲ ـ ۲۶۳.

2.همان، ص ۲۶۷ ـ ۲۶۸.

3.الأنبياء (۲۱): آيه ۸۷ .

4.روض الجنان، ج ۱۳، ص ۲۷۶ ـ ۲۷۷.

5.يخلق الأبدان : يبليها . يباعد الأُمنيّة : يجعلها بعيدة صعبة المنال . نصب : أعيى .

6.الأنبياء (۲۱): آيه ۸۷ .


تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2
394

۱۳۲۸.انس مالك روايت كرد از رسول عليه السلام كه او گفت:«خداى تعالى ايّوب را ابتلاء كرد به بيمارى سخت؛ تا هيجده سال در آن بماند. مردمان را از او ملال آمد و او را ترك كردند، مگر دو مرد از اصحاب او. يك روز گفتند: يا نبىّ اللّه ! مگر تو را خطايى رفته است كه به اين محنت گرفتار شده اى؟ گفت: نمى دانم تا من چه خطا كرده ام. جز آن است كه سيرت من آن بود كه چون بگذشتمى دو مرد با يكديگر خصومت مى كردندى، يكى در ميانه ضجاره و خصومت سوگند خوردى، من بيامدى و كفّاره سوگند او بكردمى، گفتمى نبايد آن سوگند در ضجاره دروغ خورده باشد و از آن دلتنگ شد و ايّوب عليه السلام چون به قضاى حاجت برخاستى، اهل او دست او گرفتى تا به جاى خود رسيدى. آن گه او را رها كردى و با جاى خود آمدى. چون او فارغ شدى، آواز دادى تا بيامدى و او را دست گرفتى و با جاى خودش بردى. يك روز بر عادت او را برد و بازگشت و بنشست منتظر آنكه او آواز دهد. خداى تعالى هم در آنجاى به ايّوب وحى كرد: «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَشَرابٌ»۱ . پاى بر زمين زد، چشمه آب پديد آمد. از آن آب باز خورد. رنجى كه او را بود به درونى زايل شد و در آن آب غسل كرد، همه رنجها كه او را بود بيرونى زايل شد و او را قوّت و جمال و رنگ و روى باز آمد، نكوتر از آنكه اوّل بود. و ايّوب عليه السلامآنجا بر تلّى رفت بلند و بنشست. چون دير شد، زن را دل مشغول شد. برخاست تا بنگرد تا حال ايّوب چيست. او را بر جاى خود نديد. از بالاى آن پشته نگاه كرد، مردى را ديد كه او را باز نشناخت. گفت: كه را مى جويى؟ گفت: اين مرد بيمار مبتلا را. گفت: او چه باشد از تو؟ گفت: او شوهر من است. گفت: اگر ببينى او را شناسى؟ گفت: چگونه نشناسم؛ سالها است كه با اوام. گفت: من اويم. خداى تعالى منّت نهاد بر من و رنج از من برداشت».
و گفت: «ايوب عليه السلام را دو انبار بود: يكى را جو در او بودى، و يكى را گندم. خداى تعالى فرمان داد تا ابرى برآمد و بر آن انبارهاى او زر و درم بياريد؛ يكى پر از زر شد و يكى پر از درم؛ چنان كه مملوّ شد و از او به در ريخت».

1.ص (۳۸): آيه ۴۲.

  • نام منبع :
    تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    علوي، ابوالحسن
    تعداد جلد :
    3
    ناشر :
    سازمان چاپ و نشر دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1384
    نوبت چاپ :
    اوّل
تعداد بازدید : 43643
صفحه از 647
پرینت  ارسال به