مائدة الأسحار لخلّص المؤمنين الأخيار - صفحه 245

مثنوى

صفاتت واجب آمد همچو ذاتتكجا ممكن كند درك صفاتت
صفاتت را چو ذاتت نيست مانندكه دانش ناخنى در وى كند بند
در امثال اين چنين آمد كه مورىفكندى در سر از توحيد شورى
كه ايزد را به فرق سر دو شاخ استكه هر يك زينت صد دشت و كاخ است
ز حسّ ثاقب و از بينش صافكشاند طعم قند از قلّه قاف
ز رنگش جمله موران رنگ گيرندز بذلش جمله خرمن ها پذيرند
تواند هفت دريا را بريدنشكرزارى به مويى در كشيدن
هر آن دُرّى كه در توحيد سفتىقياس آن ز خود كردى و گفتى
روان گفتندش اى فرزانه عشقچرايى اين چنين بيگانه عشق
هر آن وصفى كه كردى وصف مور استتو را در وصف ايزد ديده كور است
نه جسم است و نه جسمانى ز جوهرعليم است و حكيم است و سخنور
بگفتا هر كه را علم است و حكمتنخواهد از كسى برتر۱ز قدرت
ز اعمى صنعت مانى نخواهدز مور ده سليمانى نخواهد
مرا خود ظرف دانش بيش از اين نيستبه چشم بينشم حسى جز اين نيست
ز من گر بيش از اين بودى ارادتعطا كردى دل و بينش زيادت
بسا كاين معرفت ها در كمالشهمه يكسان بود پيش جلالش
كمال علم ما در وصف داوربود با دانش آن مور يكسر
چه نقص فكرت ما را گواه اندز ما جز در خور فكرت نخواهند
و گر نه كبريا را پايه عالى استمسيرش در حريم ذوالجلالى است
كجا خفاش و پرواز همايىكجا ادراك و اوصاف خدايى
تو را از بهر دانش چون نزادنداز آنت ظرف دانش تنگ دادند
نسازد تا غرورت ژنده۲پيلىندادندت ز علم الاّ قليلى
به اين علم قليل اين پر دلى چيستدلى از لاف دانش ممتلى چيست
خداوندا ! به عجزم راهبر كنغرور دانشم را بى سپر كن
دلى ده محرم راز الهىزبان شكر باش بى گناهى
كز آن جز رفع خود بينى نيايدوز اين جز عجز و مسكينى نبايد

1.كلمه مشوش است ، آن را از نسخه روضاتى نقل كرديم .

2.در نسخه خطى : زنده .

صفحه از 326