همان كار را اهل سنّت انجام دهند، صواب است. اگر شيعيان در فضايل پيشوايان خود سخنانى بگويند، نارواست؛ امّا كتب اهل سنّت سرشار از فضايلى از اين دست در وصف رهبرانشان است. ناقض بارها بر دوگانگى در روش و داورى مدّعى، خرده مىگيرد و مىگويد كه وى در يك مسئله، دو گونه حكم مىراند و تابع منطق يك بام و دو هواست. در نتيجه، اگر اُمراى سنّى، گرفتار و كشته شوند، اشكالى ندارد؛ امّا اگر همين اتّفاق براى اميران شيعى يا علاقهمندان به آنان رخ دهد، «گويد از شومى رافضيان بود و اگر مقتدر كشته شود، عارى و عيبى نباشد؛ امّا چون زيدِ على را بكشند بر حساب نقصان گيرد». ۱
اين دوگانگى در نامگذارى و لقب دادن نيز خود را نشان مىدهد. معاويه را سبب آن كه خواهر اُمّ حبيبه است، «خال المؤمنين خواند براى آن كه خصم على است. و محمّدِ بوبكر را هرگز خال المؤمنين نخواند اگر چه برادر عايشه است» چون كه وى شاگرد امير المؤمنين است. باز معاويه (هرچند در بيست و هفت موضع بر ضدّ على شمشير كشيده است) توبهاش پذيرفته مىشود؛ امّا «رافضيان كه بوبكر و عمر را دوست ندارند، هرگز توبهشان قبول نباشد». ۲
مدّعى بارها از اين كه شيعيان، كراماتى از امامان خود نقل مىكنند، خشمگين مىشود و آنها را «محالات» مىشمارد؛ امّا مانند همانها را براى رهبران خود نقل مىكند. براى مثال، مدّعى در وصف يكى از سرداران اهل سنّت مىنويسد كه چون گرفتن شهرى در خوزستان ناممكن گشت، «گفت: مرا بر سپرى نهيد و بر سر نيزهها بر باروى شهر نهيد. چنان كردند و او به تنها شهر بستد». ناقض در اين ادّعا مناقشه نمىكند؛ امّا بر مدّعى خرده مىگيرد كه همين شخص، هنگام بر شمردن ادّعاهاى محال شيعيان بر آنان مىتازد كه، «على را در منجنيق نهادند و تنها در قلعهاى رفت كه اند هزار مرد در وى بودند. واللَّه كه اين معنى چگونه روا باشد!». ۳