زين العابدين لازم بود كه عرض كنم، مشغول نوشتن آنها شديم. تا اين كه وقت سحر در چلوپزخانه صرف سحرى كرده و در قهوه خانه چايى خورديم و در مسجد زيرزمينى نماز صبح را خوانديم. و همانجا هم دراز كشيده تا نزديكى ظهر خوابيديم. بعد [رفقا ]مى خواستند به شهر برگرديم. ولى من دعا و زيارت عصر جمعه را مغتنم مى دانستم. اين بود اينقدر بگو بشنو كردم كه ماشين ظهر حركت كرد و آنها هم ناچار ماندنى شدند، تا اين كه بعد از تكميل نماز و دعا و زيارت با ماشين عصرى به شهر برگشتيم. ولى در پا[ى] ماشين آقا ميرزا ابوالقاسم را ملاقات نكرديم كه از شهر آمده بود. ما مى رفتيم او وارد شده بود و الاّ اگر ملاقات مى كرديم با او به صحن مراجعت مى كرديم. به هر حال شب و روز نهم را در شاهزاده عبدالعظيم گذرانديم.
شب شنبه دهم ماه مبارك
در افطار از شاه عبدالعظيم ماست آورده بوديم، دوغ درست كرديم. در اينجا حرف كسى را يادآورى كردند كه گفته بود: من كباب را فقط براى اين مى خورم كه مرا به خوردن دوغ به اشتها بياورد. من گفتم: آن شخص دوغ را خوب شناخته و لكن كباب را خوب نشناخته كه اين را مقدمه آن قرار مى داده. بعد از افطار آقا سيد جواد و آقا سيد على اكبر به منزل آقا سيد هبه اللّه رفتند كه عذر ديشبى ما را كه نتوانستيم به افطار به منزل ايشان برسيم، بخواهند. حقير هم با آقا ميرزا قوام و ميرزا محمد به منزل آقاى مجدالاسلام رفتيم. آقا ميرزا احمد و آقا ميرزا ابوالقاسم نيز آمدند. تا ساعت چهار و نيم از شب آنجا بوديم. بعد باقى شب را در مدرسه سپهسالار برگزار كرديم، تا اين كه در كافه صرف سحرى و در منزل صرف چايى كرده، نماز صبح را خوانده خوابيديم.