۰.اصل: «يَا هِشَامُ ، إِنَّ الْعَاقِلَ لَا يَكْذِبُ وَإِنْ كَانَ فِيهِ هَوَاهُ ».
شرح: اى هشام! به درستى كه خردمند، دروغ نمى گويد، هر چند كه در آن، خواهش طبعش باشد.
۰.اصل: «يَا هِشَامُ ، لَا دِينَ لِمَنْ لا مُرُوءَةَ لَهُ ، وَلَا مُرُوءَةَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَهُ ، وَإِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ قَدْراً الَّذِي لَا يَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِهِ خَطَراً ، أَلَا إِنَّ أَبْدَانَكُمْ لَيْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَا الْجَنَّةُ ، فَلَا تَبِيعُوهَا بِغَيْرِهَا ».
شرح: المُرُوءة (به ضمّ ميم و ضمّ راء بى نقطه و سكون واو و همزه كه گاهى منقلب به واو مى شود، مصدر باب «حَسُنَ»): انسانيّت، به معنى مردمى.
الْخَطَر (به فتح خاء با نقطه و فتح طاء بى نقطه و راء بى نقطه): گِرو در دوانيدن اسب و مانند آن.
يعنى: اى هشام! ثواب آخرت نيست كسى را كه مردمى نيست او را. و مردمى نيست كسى را كه خردمندى نيست او را. به درستى كه بزرگ ترِ مردمان به اعتبار مرتبه، كسى است كه نمى بيند دنيا را براى خودش گِرو، به اين معنى كه دويدن او براى دنيا نيست و خود را به دنيا نمى فروشد. آگاه باشيد! به درستى كه بدن هاى شما را نيست بهايى لايق، مگر بهشت. پس مفروشيد آنها را به بهايى غير بهشت. مراد، اين است كه: به دنيا مفروشيد.
۰.اصل: «يَا هِشَامُ ، إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام كَانَ يَقُولُ : إِنَّ مِنْ عَلَامَةِ الْعَاقِلِ أَنْ يَكُونَ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ : يُجِيبُ إِذَا سُئِلَ ، وَيَنْطِقُ إِذَا عَجَزَ الْقَوْمُ ، وَيُشِيرُ بِالرَّأْيِ الَّذِي يَكُونُ فِيهِ صَلَاحُ أَهْلِهِ ، فَمَنْ لَمْ يَكُنْ فِيهِ مِنْ هذِهِ الْخِصَالِ الثَّلَاثِ شَيْءٌ ؛ فَهُوَ أَحْمَقُ».
شرح: مِنْ در اوّل، براى تبعيض است و اين، مبنى بر اين است كه چنانچه مجموع سه خصلت، علامت است، بعض آنها نيز علامت است، و نصّ نبى صلى الله عليه و آله بر امامت كسى نيز علامت است.
الْعَلاَمَة (به فتح عين بى نقطه و تخفيف لام): نشان؛ و مراد اين جا، لازمِ خاصّ است به قرينه فاء تفريعيّه در فَمَنْ.
مراد به عَاقِل اين جا، مُحقّ از جمله مدّعيانِ امامت بعد از رسول اللّه است. پس عبارت از خودش است. ۱ اين سه خصلت، متلازم است. پس اين كلام، بيانِ سه برهان است بر امامت امير المؤمنين عليه السلام بى واسطه.
يُجِيبُ مرفوع و استيناف بيانىِ سابق است و مى تواند بود كه به تقدير «أنْ يُجِيبَ» باشد و بدلِ تفصيل ثَلَاثُ باشد. و بر اين تقدير، مرفوع و منصوب مى تواند بود.
يُجِيب إِذَا سُئِل به معنى اين است كه: در هيچ مسئله كه مُحتاجٌ إِلَيْهِ رعيّت باشد و سؤال كرده شود از آن، «لَا أدْرِي» ۲ نمى گويد، چنانچه خلفاى ثلاثه مى گفتند و از حضّار مجلس و غَيْرِهِم مى پرسيدند.
مراد به قَوْم، خلفاى ثلاثه و اركان دولت ايشان است.
و يَنْطِق إِذَا عَجَز القومُ اشارت است به امثال آنچه مى آيد در «كِتَابُ الْحُجَّة» در حديث چهارم و هفتمِ «بَابُ مَا جَاءَ فِي الْاءِثْنَىْ عَشَر و النَصِّ عَلَيْهِمْ عليهم السلام » كه باب صد و بيست و چهارم است كه: بعض علماى يهود، آمد نزد عمر براى سؤال از مشكلات و او عاجز شد و راهنمايى كرد او را سوى امير المؤمنين عليه السلام و او جواب گفت.
الْاءِشَارَة: امر كسى به چيزى، بعد از طلبِ راهنمايى سوى ثواب از آن كس.
الرَّأْي (به فتح راء بى نقطه و سكون همزه): نظر به دل. و مراد اين جا، تدبير است.
ضمير فِيهِ راجع به الَّذِي است.
ضمير أَهْله راجع به عَاقل، يا راجع به الَّذِي است.
جمله وَ يُشِيرُ تا آخر، اشارت است به تدبيرات امير المؤمنين عليه السلام در قضاياى او كه مشهور است و بعضِ آنها مى آيد در «كِتَابُ الْقَضَايَا وَالْأَحْكَامِ» در بعض احاديث آخر ابواب.
مَنْ در فَمَنْ عبارت است از مدّعى امامت بعد از رسول اللّه صلى الله عليه و آله .
لَمْ يَكُنْ براى سلب كلّى است، يا براى سلب جزيى است؛ و حاصل هر دو يكى است؛ زيرا كه خصالِ ثلاث، متلازم است.
أَحْمَق به معنى سفيهِ جاهل است.
يعنى: اى هشام! به درستى كه امير المؤمنين عليه السلام بود كه مى گفت كه: به درستى كه از جمله نشان امام حق، اين است كه باشد در او سه خصلت. بيانِ اين آن كه: جواب مى گويد، چون پرسيده شود از مشكل كه مُحتاجٌ إِلَيْه است. و سخن مى گويد، چون عاجز شوند آن قوم كه غصب حق او كردند. و امر مى كند در قضايا به تدبيرى كه در آن است صلاح اهل او؛ به معنى جمعى كه تحاكم مى كنند سوى او.
پس هر مدّعىِ امامتى كه نبود در او از اين سه خصلتْ چيزى، پس او سفيهِ جاهل است.