71
الذّريعة الي حافظ الشّريعة ج1

والمراد بالاُمور القضائيّة كلّ الاُمور الاختياريّات منها وغير الاختياريّات ، والصفة موضحة ، وكفى لاُولي الألباب موضع التدبّر والتبصّر قوله تعالى : «وَإِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِى أَعْيُنِكُمْ قَلِيلاً وَيُقَلِّلُكُمْ فِى أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِىَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الأُْمُورُ»۱ .
واعلم أنّه كما كان في الحكمة الكاملة خلق كلا النوعين : الأشرار والأخيار ، كذلك كان في الرحمة الشاملة التكفّل بأرزاق كلّ منهما ، ونهج السبيل إليها ، وإعطاء أسباب الانتفاع بها ، مثل آلات التغذّي والهضم ودفع الفضول وغير ذلك ممّا لا يكاد يحاط بعدّ ، وينتهى في إحصائها إلى حدّ ، وقد فصّل نزرٌ ۲ منها في كتب التشريح؛ «وَ إِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَآ»۳ .
ثمّ إنّه سبحانه لعظيم قدرته وبديع حكمته فعل ما فعل بممكنات خبيثة ذوات الانجليار من الإيجاد وتيسير بعض ما سألوه من حضرته بلسان خصوصيّات ذواتهم؛ لعدم منافاته للحكمة الكاملة ، ثمّ التكفّل بأرزاقهم والتفضّل بإعطاء ما يلائم حالهم من أسباب تحصيلها وأدوات الانتفاع بها إلى غير ذلك بممكنات خبيثة ذوات الإرادة فقط أيضا ، مثل الأفعى والعقرب والفأرة والبقّ والبرغوث والقُمّل والضفدع وسامّ أبْرَص ۴ وما يقع على الزرع والأشجار من الدِيدان المنتنة ، وسائر أصناف الهوامّ والحشرات ، وكثير من أنواع الحيوان مثل الخنازير والكلاب والذئاب وغيرها؛ لتكون معتبرا لاُولي الألباب ، ويروا عموم قدرته وشمول فضله وإحسانه لهذه الخبيثات الظاهرة الخباثة ، مع إباحة قتلها لمهانتها، وكونها ممّا في شأنه إيذاء خلق اللّه وإن لم يتحقّق الإيذاء بعدُ ، أو كانت أذيّته أقلَّ قليل بالنسبة إلى ما اُبيح به من إزالة الحياة التي هي ألذّ الأشياء ، كأذيّة القملة والذبابة ، فإذا شاهد اُولوا الأبصار أمثال هذه الخبائث، ورأوا أنّ خبثها الذاتي ـ

1.الأنفال (۸) : ۴۴ .

2.النَّزْر : القليل . لسان العرب ، ج ۵ ، ص ۲۰۳ (نزر) .

3.إبراهيم (۱۴) : ۳۴ ؛ النحل (۱۶) : ۱۸ .

4.سامُّ أبرصَ : ضرب من كبار الوزغ . كتاب العين ، ج ۷ ، ص ۲۰۶ ؛ لسان العرب ، ج ۱۲ ، ص ۳۰۴ (سمم) .


الذّريعة الي حافظ الشّريعة ج1
70

نعم ، قد يصدر بعض أفعال السعداء من الأشقياء وبالعكس لعارض يزول ولو بعد حين ، والختم إنّما هو بالذاتي ، وسيجيء في كتاب الإيمان والكفر أنّه : «يسلك بالسعيد [في] طريق الأشقياء حتّى يقول الناس : ما أشبهه بهم ، بل هو منهم ، ثمّ يتداركه السعادة ». ۱ ومثل هذا ورد في أمر الشقيّ .
وفي قصيدتي التي أشرت إليها قبل هذا أبيات تناسب المقام (قصيدة للمؤلّف) :

بر منهج تدبير الهى است جهان كلتدبير جهان لازمه حكمت ذاتيست
اعنى چه بُوَد لايق ايجاد و چه نَبْوداز جمله معلوم چو فعلش نه جزافى است
گر فعل قبيحى ز تو سر زد بقضا دانامّا بنگر كز دو كدامست و قضا چيست
خود بودى در علم ازل سايل تيسيرمقرون به اجابت شده پس مَقضى حتميست
يا بادره اى بود و خطايى ز جهالتمسؤل تو در علم ازل طاعت و تقواست
آنست سؤالت و بدانست مآلتوين لغزش حاليست نه از خواهش ذاتيست
گر توبَه نصيبت شود اين كاشف از آنستكان بادِره بودست، نه از خواهش ذاتيست
امّا چُه بُوَد توبه پشيمانى و خجلتكاين چيست كه كردم من و در غايت زشتى است
پس عزم كنى بر عدم عود از آن رهكز قبح وى آگه شده ديدى كه چه مُخزيست
نه از ره خوفِ ضرر عاجل و آجلكاين توبه اطفال و عوامست و ادا نيست
آن آگهى از اهل كمالست و نجابتزان بر حسب معرفت و قوّت عقلى است
گر در گُنهى فهم نشد زشتى ذاتىاين بس كه خلاف سخن و حكم الهى است
دانى كه اجابت چه و تيسير چه باشدوين مسئلت و خواستن از حضرت حق چيست
بودن بسوى خاص ترا خواهش ذاتىكز فقد شروطش به تو پوشيده و مخفى است
چون شرط به فعل آمد و شد وقت بروزشيابى كه ترا طبع و جبلّى و غريزيست
ناشى زخصوصيت ذات تو و اين رابرهان نبود حاجت و وجدان تو كافيست
اين خواهش ذاتيست كه در حكم سؤالستگر جانب خوبيست و گر جانب زشتى است
زان نيست رجوعت ابد الدهر و گرهستدر ظاهر حالست و لسانيست،نه قلبى است
رو آيه «ردّوا» كه «لعادوا» ست جوابشبر خوان كه درين باب ترا حجّت قطعى است
اين خواست نه آنست كه ازراه قوى خواستآن عاريتى باشد و اين امر جبلّى است
آن از بدن، اين يك زخصوصيّت ذاتستذات مَلَكى مفترق از ذات بليسى است
آن ميكندت غافل ولاهىّ و فريبدزان چون بخود آيى ز ويت نفرت ذاتيست
عارض شود و زايل از اسباب و عروضشبر حكمت و بر مصلحت حال تو مبنى است
زان رو كه ندم آرد و تايب شوى از وىمحبوب خدا گردى از آن توبه كه نصّى است
ذنبى كه از آن خواست نفورست از آن ذاترغبت كه سوى آن شده از غفلت و مستى است
ذنبى كه ازين خواست ز خاصيّت ذاتستاز روى ارادت شدنش نافى آن نيست
اين هر دو شود جمع عجب نيست نبينىكافساد و ضرر خاصيت فَأره و افعى است
هر چند ندارند نصيب از خرد امّاطبعى نبُوَد جنبششان بلكه اراديست
از نوع بشر نيز چو مفسد فتد و ضارّاز سنخ افاعى بُوَد و فأر، نه انسى است
كو نيز بود بى خرد و جمله فعالشبر خواهش طبعست و هوا، عقل درونيست
ور هست ز طغيان هوا خوار و ذليلستوز خوف وى از حكم و حكومت متبرّيست
چون صاحب ملكى كه ز خذلان رعايامغلوب و اسير يَدِ يك طاغى باغيست
هان! عقل مدان شيطنت و مكر و دُها راعقلى كه بُوَد خاصه انسان، نه معاشى است
هر امر كه در نظم وجود آمد و آيدزنهار مدانش كه به تدبير منافى است
در حكمت و علم ازلى بوده مُجَوَّزچون عزّش از ايجاب و جهالت متعالى است
تيسير ، مهيّا شدن از جانب حقّ استهر امر كه در كار تو در كار و ضروريست
حكمست قضا برشدن و اين همه شرطشنه مذهب تفويضى و نه مذهب جبريست
اِنجاح سؤالست، نه اكراه بر افعالمحتاج به تيسير عمل گرچه اراديست
از جمله تيسير ، عطا كردن عقل استو اسباب و شروطى كه ببارى متناهيست
تكليف هم از جمله اسباب و شروطستبى امر كى اين ممتثل ، آن مُعْرِض و عاصى است
ذات تو و مختار تو در علم ازل بودهان عمر بنحوش نكنى صرف ، كه ره نيست
اين بود نه فى نفسه و معقول بذاتستبل رابطى آن ربطْ وِ را بودنِ عقلى است
ممكن زخدا بودن شى ء، شى ء نباشدتا جعل دهد بود به وى معنى ربطى است
بل منتزع از قدرت و آن منتزع از ذاتخود قادر و خود عالم و خود صورت علمست
معنىّ هو الكلُّ وَ فى وحدةٍ اينستتحقيق درين مسئله اينست و جز اين نيست
معلوم خدا بودى و مقدور جنابشزان پيش كه «كن» گفته شود، گرچه مجازيست
از كردن او ممكن و مقدور نگشتىبل قدرت ذاتيش در امكان تو كافيست
علمش بتو و خواهش ذاتيت محيط استپيش از همه موجود كه ارضى و سمائيست
شرطيّه در آن علم ندارد رَهْ از آن راهكز جهل نباشد برى آن علم كه شرطيست
رو «لَو عَلِمَ اللّه » بخوان تا كه بدانىذو الخير و عديمش همه در علم الهى است
پس غايت تكليف نه آنست كه داندمؤمن كه و كافر كه و نيكو كه و بد كيست
بل آنكه به فعل آيد و واقع شود اشياهر يك به همان وجه كه در علم الهى است
ابليس بسى سال كه در صف ملايكمى كرد به طاعات و عبادات خدا زيست
تكليف ميان آمد و شد واقع و ظاهرذنبى كه عيان بود كه از خواهش ذاتيست
زان توبه نكرد و نشد از كرده پشيمانكز خواسته خويش كسى را نَدَمى نيست
آدم چو گناهش نَبُد از خواهش ذاتىزان چون به خود آمد به خجالت شد و بگريست
كس را نرسد كاين همه اشرار چرا اندانواع ستمها كه به مظلوم شد از چيست
بر ظلم چرا گشته معلّق عوض و اَجربى آن چه شدى گر شدى اين داد و ستد چيست
بس ظلم كه گر عرض شود بر تو و گويندباشد عوضش ملك جهان ، طبع نه راضى است
آن ظالم شرّير چرا كرده شد ايجادبا علم كه شوقش بسوى ظلم غريزيست
ايجاد بود خير ، ولى در حد ذاتشچون تابعش افتاد ضرر ، پس ثمرش چيست
آنرا كه مآلش به رجوعست و ندامتپس خواهش ذاتى به گنه نيست، پس از چيست
هر چند بود حجّت حقّ بر همه لازمجز خواهششان داده نشد جبر به كس نيست
امّا چه شدى گرنشدى خلق جز آن كودر علم ازل خواهش ذاتيش به خوبيست
تيسير نگشتى گنهى كز ره مستىخواهش شده در واقع از آن نفرت ذاتيست
يك حرف جواب همه باشد كنى ار فهماجزاى جهان جمله شؤنات خدائى است
كل مظهر غايات صفاتند بتفصيلگر مؤمن و گر كافر و گر مجرم و عاصى است
كى غايت غفّار به فعل آيد اگر نهتيسير شود زلّت و جرمى كه نه ذاتيست
گر نُجح سؤالات طواغيت نباشدآن كس كه شود مظهر غايات غضب كيست
در نظم وجود ار نبُوَد ظالم و عاتىذو البطش كِرا بطش كند منتقم از كيست؟
اين قافله با قافله سالار قضا كلدر جادّه عدلى كه راهى به جز آن نيست
در سير الى اللّه تصيرند جميعاختم است بر اين قول و جز اين ، فضل و فضوليست
گر نيستى از حكمت حق غافل و لاهىمشكل نشود بر تو امورى كه قضائى است
و رنه بخودآ تا نگرى ز انفس و آفاقبس آيت حكمت كه در آن مُودَع و مَطْويست

1.الكافي ، ج ۱ ، ص ۱۵۴ ، كتاب التوحيد ، باب السعادة والشقاء ، ح ۳ .

  • نام منبع :
    الذّريعة الي حافظ الشّريعة ج1
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : الدرایتی، محمد حسین
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    الاولی
تعداد بازدید : 166383
صفحه از 637
پرینت  ارسال به