تاريخ: شنبه 1394/10/26

004 ـ و مهبط الوحی

وَ مَهْبِطَ الْوَحْى .

و محلّ فرود وحى ...

توضيح واژه ها

مَهبِط : اسم مكان ، به معناى محلّ فرود ، خاستگاه .[۱]

الوَحْى : وحى ، الهام ، اشاره ، سخن گفتن پنهانى .[۲]

شرح

در عبارت «مَهْبِط الوَحْى» ، واژه وحى ، اهمّيت ويژه اى دارد ؛ زيرا در بيشتر موارد ، وحى با پيامبر ، همراه است و به كار بردن «مَهْبِط الوَحْى» براى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ، پرسش هاى گوناگونى را به وجود مى آورد . نخستين پرسش ، آن است كه زمينيان ، با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله از وحى ، محروم شدند . پس چگونه امامان را «محلّ فرود وحى» بخوانيم ؟

بررسى اقسام وحى ، پاسخى به پرسش ياد شده است :

اقسام وحى در قرآن

وحى ، در قرآن به معناى ارتباط پيامبر الهى با غيب و نهان است . درنگى در كاربردهاى وحى در قرآن ، ما را به چندين معناى وحى ، ره نمون مى سازد : وحى خاص ، وحى عام ، و وحى اعم ، كه توضيح هر يك ، خواهد آمد .

۱ . وحى خاص

اين نوع از وحى ، عبارت است از انتقال پيام الهى در زمينه احكام و قوانين مورد نياز جامعه ، بر شخص پيامبر . اين نوع وحى ، اختصاص به پيامبران دارد و هيچ كس در اين معنا با آنان ، شريك نيست . اين نوع از وحى ، با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله منقطع شد :

«وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَا وَحْيًا أَوْ مِن وَرَآىءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِىَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَآءُ إِنَّهُ عَلِىٌّ حَكِيمٌ .[۳]و هيچ آدمى را نرسد كه خداوند با او سخن گويد ، مگر به وحى يا از پسِ پرده ، يا فرستاده اى را بفرستد كه به فرمان او ، آنچه را بخواهد ، [ به وى ] وحى كند . همانا او والامرتبه و حكيم است» .

۲ . وحى عام

ارتباطى كه جهان غيب به صورت الهام با افرادى ويژه دارد و غير از پيامبران را نيز در بر مى گيرد ، «وحى عام» ناميده مى شود . در اين وحى ، شريعت و احكام الهى ، ابلاغ نمى شود . نمونه اين نيكوسرشتان كه به ايشان وحى شده ، مادر موسى عليه السلام است :

«وَأَوْحَيْنَآ إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى الْيَمِّ وَ لَا تَخَافِى وَ لَا تَحْزَنِى إِنَّا رَآدُّوهُ إِلَيْكِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ .[۴]و به مادر موسى وحى كرديم كه : او را شير ده ، و چون بر او بيمناك شدى ، او را به دريا بيفكن و نترس و اندوه مدار ، كه او را به تو ، باز مى گردانيم و از فرستاده شدگان ، قرار مى دهيم » .

وحى به مادر موسى عليه السلام ، دستورى براى نگهدارى فرزند ، و نيز بشارتى در باره آينده موسى عليه السلام بود كه وى در زمره پيامبران خواهد بود و هيچ گونه سخنى از شريعت و آيين جديد نيست . وحى عام ـ كه همان الهام است ـ ، هرگز قطع نشده است و امامان و انسان هاى كامل ، هماره از اين نعمت ، بهره مند هستند .

۳ . وحى اعم

اين نوع وحى ، عبارت است از الهام غريزى ، يا ارتباطى كه جهان غيب به صورت غريزى با موجودات دارد ، چنان كه در مورد زنبور عسل در قرآن ، آمده :

«وَ أَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ .[۵]و پروردگار تو ، به زنبور عسل وحى كرد كه : از كوه ها و درختان و از داربست هايى كه مى سازند ، خانه هايى برگير» .

وحى در اين جا ، به معناى غريزه اى است كه در زنبور عسل ، نهاده شده است و زنبور ، مطابق همان غريزه خدادادى خود ، رفتار مى كند و چنين نيست كه فرشته اى با او سخن بگويد و پيام الهى را به زنبور ، منتقل نمايد .

نظر علّامه مجلسى در تبيين «مَهبِط الوَحْى»

نظر علّامه مجلسى رحمه الله آن است كه وحى حقيقى ، بر پيامبر نازل مى شود و فرود آمدن وحى ، ويژه پيامبران است و از آن جا كه اهل بيت عليهم السلام در خاندانى مى زيسته اند كه وحى در ميان آنان نازل مى شده ، به گونه مَجازى ، به آنها هم «مَهْبِط الوَحْى» مى گويند . در اين صورت ، در اين جا ، وحى به معناى اوّل ، يعنى انتقال پيام الهى به پيامبر صلى الله عليه و آله است .[۶]

معناى «مَهبِط الوَحْى»

همان گونه كه گذشت ، وحى در قرآن ، اقسام گوناگونى دارد و چنانچه وحى را در «مَهْبِط الوحى ؛ جايگاه فرود وحى» ، به معناى الهام بدانيم ، در اين صورت ، امامان به معناى حقيقى ، «جايگاه فرود وحى» شمرده مى شوند . به ديگر سخن ، به امام وحى مى شود و امام با عالم غيب ، ارتباط ويژه اى دارد . برخى از ياران ائمّه عليهم السلام در باره چگونگى ارتباط امام با عالم نهان ، پرسش هايى مطرح مى كردند و گويى نوعى تعجّب ، در كلام آنان بوده است . امامان نيز در موارد گوناگون ، چنين رابطه اى را توضيح مى دادند و آن را همانندِ وحى به مادر موسى عليه السلام مى دانستند . حارث بن مُغيره ، در باره دانش امامان ، از امام صادق عليه السلام مى پرسد كه : چگونه به قلب و يا گوش امام ، القا مى گردد ؟

امام عليه السلام در پاسخ مى فرمايد :

وَحْىٌ كَوَحْى اُمِّ موسى .[۷]وحيى است همانند وحى [ به ] مادر موسى .

برخوردارى انسان هاى كامل از «وحى عام»

وحى به معناى الهام به امامان ، نه تنها هيچ گونه استبعادى ندارد ؛ بلكه مى توان گفت كه ويژه آن بزرگواران نيست و انسان هاى كامل را نيز در بر مى گيرد . امام صادق عليه السلام ، سلمان را هم محدَّث مى دانست ؛ زيرا به او الهام مى شد . در روايتى ، امام صادق عليه السلام مى فرمايد : «على عليه السلام ، محدَّث بود و سلمان هم محدَّث بود» .

راوى مى پرسد : نشانه محدّث چيست ؟

امام عليه السلام پاسخ مى دهد :

يَأتيهِ مَلَكٌ ، فَيُنكِتُ فِى قَلبِهِ كَيتَ وَ كَيتَ .[۸]فرشته اى نزد او مى آيد و به دلش ، چنين و چنان ، الهام مى كند .

ارتباط با عالم نهان را نمى توان انكار كرد و آنانى كه در محضر رُبوبى مقرّب اند ، از شميم اولياى خدا ، متنعّم اند . استاد بزرگوار ، مرحوم حاج آقا حسين فاطمى ، داستانى شگفت از ارتباط با عالم غيب ، نقل كرده است . وى مى نويسد :

شخصى به نام ميرزا حسن ، پيش از حركت براى تشرّف به آستان مقدّس امام رضا عليه السلام ، به محضر حاجى اشرف ، از علماى مازندران رسيد . حاجى اشرف ، پاكت نامه اى به وى داد و از او خواست تا جواب نامه را از امام رضا عليه السلام بگيرد و باز آورد . ميرزا حسن ، بسيار تعجّب كرد كه : چرا عالم بزرگوارى ، مانند عوام النّاس مى انديشد و خدمت امام ، عريضه مى نويسد ؟! به هر روى ، در نهايت بى ارادتى ، پاكت نامه را با خود به مشهد برد و بر روى ضريح نهاد .

پس از چند ماه توقّف در مشهد مقدّس ، روز قبل از بازگشت ، پس از نماز مغرب به نافله مشغول مى شود كه در همين حال ، مكاشفه اى برايش رُخ مى دهد و مشاهده مى كند كه حرم را خلوت مى كنند . ميرزا حسن ، تعجّب مى كند و به قصد ترك حرم ، از جاى بر مى خيزد كه به ناگاه ، بزرگوارى را مى بيند كه در نهايت عظمت و وقار ، از طرف ضريح به سوى وى مى آيد تا رو به روى او مى ايستد و مى فرمايد : «ميرزا حسن ! وقتى به اشرف رفتى ، سلام من را به حاجى اشرفى برسان و از قول من به او بگو :

آيينه شو ! جمال پرى طلعتان طلب

جاروب زن به خانه و پس ، ميهمان طلب» .[۹]

تفاوت وحى و الهام

اگر چه وحى به اولياى خدا را نمى توان انكار كرد ؛ امّا بايد دانست كه با وحى عام ـ كه اصطلاحا الهام ناميده مى شود ـ ، تفاوت اساسى دارد و پيامبر و نبى و محدَّث ، هم رتبه نيستند . بريد عِجلى ، از نيكوشاگردانِ امام باقر عليه السلام ، در باره تفاوت «رسول» ، «نبى» ، و «محدَّث» ، از امام باقر عليه السلام سؤال مى كند . امام عليه السلام پاسخ مى دهد :

الرَّسولُ الّذى تَأتِيهِ المَلائِكَةُ وَ يُعايِنُهُم وَ تَبلُغُهُ عَنِ اللّهِ تَعالى ، وَ النَّبِىُّ الَّذى يَرى فِى مَنامِهِ ، فَما رَأى فَهُو كَما رَأى ، وَ المُحَدَّثُ الَّذى يَسمَعُ الكَلامَ ـ كَلامَ المَلائِكَةِ ـ وَ يُنقَرُ فى اُذُنَيهِ وَ يُنكَتُ فِى قَلبِهِ .[۱۰]رسول ، كسى است كه فرشتگان ، نزد او مى آيند و او آنها ، را مى بيند و آنها پيام الهى را به او ابلاغ مى كنند . نبى ، كسى است كه [وحى را] در خواب مى بيند و هر آنچه در خواب ديده ، در بيدارى نيز براى او محقَّق مى شود . محدّث نيز كسى است كه سخن فرشتگان را مى شنود و در گوش او ، نجوا و به دلش ، الهام مى شود . بنا بر آنچه در روايت آمد ، پيامبر ، فرشته وحى را مى بيند و پيام او را به مردم مى رساند ؛ امّا نبى ، تنها در رؤيايى صادقه ، با فرشته ملاقات مى كند و فرشته را نمى بيند و رتبه اى پايين تر از پيامبر دارد . پايين ترين رتبه هم ، از آنِ محدّث است كه نجواى فرشتگان را با گوش هاى خود مى شنود و الهامات غيبى در سراپرده دلِ او جاى مى گيرند و بى شك ، پيامبر و نبى هم چنين مقامى را دارا هستند ؛ زيرا رتبه اى فراتر از محدّث دارند .

ارتباط اولياى خدا با فرشتگان

در بين مردم ، گاه كسانى ديده مى شوند كه با فرشتگان الهى ارتباط دارند كه شايد بتوان آنان را در زمره محدّثان دانست . اين بنده ، در سال هاى آغازين طلبگى ، در خانه اى ميهمان بودم . شب ، هنگام استراحت از صاحب خانه ، ساعتى خواستم تا براى مناجات سحر ، از خواب برخيزم . آن ولىّ خدا به من گفت : شما بخوابيد . هر ساعتى كه بخواهيد ، بيدارتان مى كنم .

خوابيدم و دقيقا همان ساعتى كه مى خواستم ، مرا بيدار كرد و گفت : خواب بودم . احساس كردم كه فرشتگان ، در مى زنند . مرا بيدار كردند و من هم تو را بيدار كردم .

وحىِ شيطانى

بازشناسى الهامات خدايى از القائات شيطانى ، ضرورتى ويژه دارد و هر ادّعايى را نبايد الهام دانست ؛ زيرا شياطين بر دوستان خود ، تأثير مى گذارند و به تعبير قرآن ، به آنان وحى مى نمايند :

«وَإِنَّ الشَّيَـطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَـدِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ .[۱۱]و همانا شيطان ها ، نهانى در گوش دوستان خود ، وحى (القا) مى كنند تا با شما ستيزه كنند . اگر از آنان فرمان ببريد ، هر آينه ، مشرك خواهيد بود» .

بنا بر اين ، چنين نيست كه توهّمات ذهنى و يا گُذراى دل را الهام حقيقى بدانيم . با شناخت شرايط و علائمِ الهامات الهى ، مى توان ادّعاى مدّعيان دروغين را رسوا نمود . شخصى در زمان حيات امام خمينى رحمه الله ، مدّعى ارتباط با امام زمان عليه السلام بود و گروهى نيز ادّعاى او را باور كرده بودند و از امام مى خواستند تا به آن فرد ، اجازه ملاقات بدهد . امام فرمود : «اين ادّعا را بى دليل نمى پذيرم» . و براى قبول ارتباط او با امام زمان عليه السلام ، پاسخ سه پرسش خود را طلب كردند : «نخست ، آن كه بگويد كه من ، چه چيزى را دوست دارم ؟ دوم ، آن كه : چيزى را گُم كرده ام . بگويد كجاست؟ و سوم ، آن كه : رابطه حادث و قديم را ـ كه از مسائل مهم فلسفى و عرفانى ـ است ، بازگو كند» .

آن مدّعى دروغين ، پس از چند روز ، نامه اى پُر از ناسزا براى امام رحمه الله فرستاد . ايشان فرمود : «نامه را به كسانى نشان دهيد كه ارتباط او با امام زمان عليه السلام را پذيرفته بودند» .

نه هر كه سر بتراشد ، قَلَندرى داند

نه هر كه چهره برافروخت ، دلبرى داند .

الهام ، يكى از منابع دانش اهل بيت عليهم السلام

امام على عليه السلام و ساير اهل بيت عليهم السلام ، به پرسش هايى از آنان كه در زمينه هاى مختلف مى شد ، پاسخ مى دادند . اينك ببينيم كه مبدأ علوم و معارف اهل بيت عليهم السلام چه بود ؟

آموزش هاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، كتب پيامبران پيشين ، كتاب على عليه السلام ، مُصحف فاطمه عليهاالسلام ، جَفْر و جامعه ، از مبادى علوم امامان بوده اند كه هر يك به وسيله ايشان ، معرّفى شده اند .[۱۲]امّا الهام ، مبدأ ديگرى است كه امامان عليهم السلام از آن سود مى جستند . حارث نصرى ، از امام صادق عليه السلام پرسيد : وقتى از امام ، سؤالى مى شود كه پاسخ آن را نمى داند ، چگونه پاسخ مى دهد ؟ امام عليه السلام فرمود :

يُنْكَتُ فِى القَلبِ نَكتا أو يُنقَرُ فى الاُذُنِ نَقرا .[۱۳]به دلش ، الهام مى گردد يا در گوشش ، نجوا مى شود .

از امام رضا عليه السلام نيز از آنچه امام نمى داند ، پرسيدند . ايشان فرمود :

إنَّ العَبدَ إذا اخْتارَهُ اللّهُ عز و جل لِاُمورِ عِبادِهِ ، شَرَحَ صَدرَهُ لِذلِكَ وَ أودَعَ قَلبَهُ يَنابِيعَ الحِكمَةِ وَ ألهَمَهُ العِلمَ إلْهامَا فَلَم يَعيَ بَعدَهُ بِجَوابٍ وَ لا يُحَيَّرُ فِيهِ عَنِ الصَّوابِ فَهُو مَعصُومٌ مُؤَيَّدٌ ، مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ ، قَد أمِنَ الخَطايَا وَ الزَّلَلَ وَ العِثارَ يَخُصُّهُ اللّهُ بِذلِكَ لِيَكونَ حُجَّتَهُ عَلى عِبادِهِ وَ شاهِدَهُ عَلى خَلقِهِ وَ «ذَ لِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»[۱۴].[۱۵]هر گاه خداوند ، بنده اى را براى امور بندگانش برگزيند ، براى اين كار ، سينه اش را گشاده مى گردانَد و چشمه هاى حكمت را به دل او مى سپارد و علم را به كمال ، بر او الهام مى كند و از اين پس ، ديگر در پاسخى ، درمانده نمى گردد و در [تشخيصِ ]صواب ، سرگشته نمى شود . پس او معصوم است و تأييد شده [از جانبِ خدا] و توفيق يافته و ره نمون گشته است و از خطا و لغزش و افتادن ، در امان است . خداوند ، او را به اين امور ، اختصاص داده تا حجّت او بر بندگانش و گواه او بر خلقش باشد ؛ و «اين ، فضل خداست كه به هر كه بخواهد ، مى دهد ؛ و خدا ، صاحب فضل بزرگ است» .

از اين روست كه تنها امام على عليه السلام مى تواند بانگ زند كه : «سَلونى قَبْلَ أن تَفْقِدونى؛[۱۶]از من بپرسيد ، پيش از آن كه مرا از دست بدهيد» و ديگرى را ياراى چنين سخنى نيست و هر كه نادانسته ، سخن بر زبان رانْد ، رسوا شد . البته ساير امامان معصوم عليهم السلام هم از اين ويژگى برخوردارند .

كوتاه سخن اين كه : جمله «مَهْبِط الوَحْى ؛ جايگاه فرود وحى» را بر پايه تفسيرى كه از وحى شد ، مى توانيم به وحى عام و يا الهام ، معنا كنيم و از آن جا كه يكى از مبادى علوم اهل بيت عليهم السلام ، الهام است ، آنها را نيز بدين معنا «جايگاه فرود وحى» بدانيم .

آخرين نكته قابل توجّه در اين زمينه ، اين است كه شياطين ، به دليل عصمتِ امامانِ اهل بيت ، نمى توانند در آنها نفوذ كنند و بدين جهت ، آنچه به قلب آنها القا شود ، الهام ربّانى است .


[۱]«الهبوط : نقيض الصعود» (لسان العرب ، ج ۷ ، ص ۴۲۱) .

[۲]«الوحى : الإشارة و الكتابة و الرِّسالة والإلهام والكلام الخفى و كلّ ما ألقيته إلى غيرك» (لسان العرب ، ج ۱۵ ، ص ۳۷۹) .

[۳]سوره شورا ، آيه ۵۱ .

[۴]سوره قصص ، آيه ۷ .

[۵]سوره نحل ، آيه ۶۸ .

[۶]بحار الأنوار ، ج ۱۰۲ ، ص ۱۳۴ .

[۷]بصائر الدرجات ، ص ۳۱۷ ، ح ۱۰ ؛ بحار الأنوار ، ج ۲۶ ، ص ۵۸ ، ح ۱۲۸ ؛ اهل بيت عليهم السلام در قرآن و حديث ، ج ۱ ، ص ۳۳۰ ، ح ۵۱۷ .

[۸]بصائر الدرجات ، ص ۳۲۲ ، ح ۴ ؛ الأمالى ، طوسى ، ص ۴۰۷ ، ح ۹۱۴ ؛ اهل بيت عليهم السلام در قرآن و حديث ، ج ۱ ، ص ۳۲۸ ، ح ۵۱۵ .

[۹]متن نوشته مرحوم حاج آقا حسين فاطمى در كتاب جامع الدّرر (ص ۴۷ ـ ۵۰) ، چنين است : «احقرِ عباد ، حسين فاطمى ، شنيدم از جناب مستطاب آقاى حاج شيخ غلامعلى فخر الاُدبا سالك تهرانى (كه از متديّنين و موثّقين اخيار اهل تهران مى باشند كه در ايّام هفته ، مجالسى به واسطه ايشان ، منعقد و در ترويج احكام دين ، مؤيّد و موفّق مى باشند) از ايشان تقاضا كردم كه عين حكايت ذيل را به قلم خود نوشته و به من بدهند و پذيرفتند و حكايت ذيل ، عين مكتوب ايشان است : بسم اللّه الرحمن الرحيم . سال بيستم ولادت اين بنده ، سنه ۱۳۲۲ هجرى قمرى ، به مصاحبت مرحوم ميرزا شيخ صديق الأطبّا ، حامل جنازه مرحوم ساعد الدّوله تنكابنى به ارض اقدس ، مشرّف گرديده ، در مراجعت ، جناب صدّيق الأطبّا ، از شاهرود به سمت استرآباد و گنبد قابوس رفته تا كيفيّت توقير از جنازه و انجام خدمت خود را به عرضِ حضور سپه سالار برسانَد . اين بنده ، با ساير همراهان به تهران آمد . بعد از يك سال كه مرحوم صديق الأطبّا ، از استرآباد و مسافرت به مازندران و توقّف در تنكابن ، مراجعت به تهران فرموده ، به ديدنشان رفتم ، در ضمن مذاكرات ، نقل اين حكايت نموده كه حاجى ميرزا حسن ، طبيبى است در اشرف (بهشهر) و سابقه محاشرت و همدرسى بود فيما بين من و ايشان ، در تهران در مدرسه مروى ، تا پس از تحصيلات مقدّماتى ، هر دو وارد در طب گرديده ، من ، طبيب فوج ساعد الدّوله شدم و حاج ميرزا حسن حكيم باشى اشرف ، چند سالى هم مخابرات و مراسلات فيما بين بوده ، تا به سبب مسافرت هاى متوالى من در حدود و ثغور مملكت ، قطع مكاتبه گرديده ، ابدا اطّلاعى از يكديگر نداشتيم . چون در اين سفر ، از استرآباد به اشرف رسيده ، متذكّر شدم ، ولى چون جناب ايشان ، اكبر سنّا از من بودند ، ظنّ غالب بر وفات ايشان داشتم . خود مرحوم صديق الأطبّا ، زمان نقل اين حكايت ، سنّ مباركشان در حدود هفتادِ قريب به هشتاد مى نمود . خواستم تفقّد از بازماندگان نمايم ، گفتند : خودِ حكيم باشى ، حيات دارند . شرفياب شده ، ديدم شيخوخيّت و پيرى ، اندامشان را درهم شكسته ، با كمال ضعف و ناتوانى به سر مى برد . بعد از آن كه خود را معرّفى و شرح مسافرتم را بيان كردم ، جناب ايشان به مناسبت فرمودند كه : من در سنه فلان ، عازم تشرّف به ارض اقدس شده ، قبلاً براى تسويه امور و تنظيم وصيّت نامه ، خدمت مرحوم مبرور حجة الإسلام آقاى حاج ملّا محمّدعلى ـ نوّر اللّه مضجعه ـ ، معروف به حاجى اشرفى شرفياب گرديده ، امر و مقرّر فرمودند كه زمان حركت ، مخصوصا ، خدمتشان بروم . بعد از چهار روز به موقع حركت ، شرفياب شدم . پاكتى به من دادند و فرمودند : «اين عريضه را لَدَى الورود ، تقديم حضور حضرت ثامن الحُجج ـ عليه و على آبائه الطيّبين و أبنائه المعصومين آلاف التحية والثناء ـ نموده و در مراجعت ، جوابش را بياور» . البته شنيدن چنين عبارتى از مثل مرحوم حاجى ، بر من ناپسند آمده ، عقايد و ارادتى كه نسبت به مقامات آن بزرگوار داشتم ، از دل كاستم و اين تكليف را عاميانه پنداشتم ؛ ولى ابّهت ايشان ، مانع شد از اين كه ايرادى نمايم . در نهايتِ بى ارادتى ، از ايشان وداع ، به آن آستان ملائك پاسبان ، مشرّف گرديده ، عريضه را بر ضريح منوّر گذاردم . مدّت چند ماه براى تكميل زيارت ، مجاورت گزيده ، موضوع حاجى اشرفى و عريضه و جواب آن ، از نظرم محو گشته بود ، تا شبى كه سحر ، قصد مراجعت داشتم . مغرب براى زيارت وداع ، مشرّف شده ، پس از اداى فريضتين ، قيام به نوافل نموده ، در اثناى نماز ديدم خدّامان عتبه عرشْ درجه ، همگى قُرُق باش گويان ، مشغول بيرون كردن زائرين از حرم مطهّر مى باشند . من متحيّر بودم كه : اوّل شب ، چه موقع خلوت كردن و در بستن حرم است ؟ ! تا نماز من به آخر رسيد ، اَحَدى در حرم و رواق ها نمانْد . من هم بعد از سلام نماز ، مى خواستم از جاى برخيزم و بيرون روم . در حين حركت ، بزرگوارى را ديدم در نهايتِ عظمت و جلالت ، از بالاى سرِ ضريح منوّر ، با كمال وقار مى خراميدند . چون به موازات من رسيدند ، فرمودند : «حاج ميرزا حسن ! وقتى رفتى به اشرف ، سلام ما را به حاجى اشرفى برسان و به ايشان ، عرض كن :

آيينه شو ! جمال پرى طلعتان طلب

جاروب زن به خانه و پس ، ميهمان طلب» .

چون اين فرمايش را فرمودند ، از محاذات من گذشتند و در ضلع پايين پاى ضريح منوّر ، از نظرم غايب شدند . من متفكّر بودم كه اين شخص عظيم الشّأن جليل القدر كيست كه مرا به اسم ، مخاطب و چنين پيغامى براى حاجى اشرفى دادند؟ هر چه گردن كشيدم ، كسى را نديدم . از جاى برخاستم در اطراف حرم گرديدم ، اَحَدى را نيافتم . در همين حال تفحّص ، ملتفت شدم كه اوضاع حرم ، ابدا تغيير نكرده ، هر كس در هر جا ايستاده يا نشسته بود ، به همان حال باقى است . مدّتى از خود بيخود گشته ، حالت ضعف و اغمايى دست داد . پريشان شدم . چون قدرى به هوش آمدم ، از هر كس پرسيدم : اين وقت ، چه حادثه اى در حرم روى داده ؟ همه از دهشت و سؤال من ، تعجّب مى كردند . معلوم شد عالمِ مكاشفه بوده براى من دست داده . زائدا على ما كان ، بر عظمت و علوّ مقام آقاى حاجى ، عقيده مند و از بى قدرى خود ، متأثّر شدم . سحر همان شب ، حركت نموده ، بى كاغذ و قاصد و خبر ، وارد اشرف شده ، مستقيما رفتم دربِ بيت الشرف حضرت حجة الإسلام آقاى حاجى ملّا محمّدعلى آية اللّه اشرفى ، تا جواب عريضه و پيغام حضرت را به جانبش برسانم . به محض اين كه دقّ الباب كردم ، صداى مبارك آقاى حاجى از ميان خانه بلند شد . با نداشتن هيچ سابقه از ورود من ، به طريق اِخبار به غيب ، فرمودند : «حاج ميرزا حسن ! آمدى ؟ قبول باشد . بلى !

آيينه شو ! جمال پرى طلعتان طلب

جاروب زن به خانه و پس ، ميهمان طلب .

افسوس ! عمرى گذرانيديم ، آن طورى كه بايد ، تجليه باطن ننموديم» .

[۱۰]الاختصاص ، ص ۳۲۸ .

[۱۱]سوره انعام ، آيه ۱۲۱ .

[۱۲]توضيح بيشتر در اين زمينه ، در ذيل عبارت «خُزّان العلم» ، خواهد آمد .

[۱۳]الأمالى ، طوسى ، ص ۴۰۸ ، ح ۹۱۶ .

[۱۴]سوره جمعه ، آيه ۴ .

[۱۵]الكافى ، ج ۱ ، ص ۲۰۲ و ۲۰۳ ، ح ۱ .

[۱۶]ر .ك : دانش نامه اميرالمؤمنين عليه السلام : ج۱۱ ص۴۲۱ «باب دهم: پيش از آن كه مرا از دست بدهيد ، از من بپرسيد» .

  • و مهبط الوحی (قسمت اول) (دانلود)

  • و مهبط الوحی (قسمت دوم) (دانلود)

  • و مهبط الوحی (قسمت اول) (دانلود)

  • و مهبط الوحی (قسمت دوم) (دانلود)