تاريخ: چهارشنبه 1394/11/14

091 ـ اشهد ان هذا سابق لکم فیما مضی و جار لکم

أشْهَدُ أَنَّ هذَا سابِقٌ لَكُمْ فيما مَضى وَ جارٍ لَكُمْ فيما بَقِىَ ، وَ أنّ أرْواحَكُمْ وَ نُورَكُمْ وَ طينَتَكُمْ واحِدَةٌ ، طابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعْضُها مِنْ بَعضٍ.

گواهى مى دهم كه اين [ مقام و منزلت ] ، براى شما در گذشته بوده است و در آينده نيز جريان دارد و بى گمان ، ارواحتان و نورتان و سرشتِ شما ، يكى است . همگى پاك و پاكيزه است و برخى از برخى ديگر است ... .

توضيح واژه ها

سابِق : كسى كه بر ديگران ، پيشى مى گيرد . [1]

مَضى : رفت ، گذشت . [2]

جارَ : جارى است، جريان دارد . [3]

بَقِىَ : باقى ماند. [4]

أرْواح : جمع «روح» ، به معناى جان ؛ نفسى كه جسم ، بدان زندگى مى يابد . [5]

نُور : روشنايى . [6]

طينَة : سرشت، طينت، خميرْمايه . [7]

طابَتْ : پاكيزه شد ، پاك گرديد . [8] طَهُرَتْ : پاك شد . [9]

شرح

در اين بخش از «زيارت جامعه» ، زائر امام شناس ، در برابر دورنمايى از عظمت ذاتى اهل بيت عليهم السلام قرار مى گيرد و با بيان برخى ويژگى هاى جان و سرشت آنان ، گواهى مى دهد كه هيچ گونه تمايزى ميانِ آن بزرگواران نيست. از اين رو ، سخن آنان ، يكى است و رفتارشان نيز از يك سرچشمه زلال ، جارى مى گردد .

همسانى مقام اهل بيت عليهم السلام

جمله «أشْهَدُ أَنَّ هذا سابِقٌ» را دو گونه مى توان معنا كرد : نخست آن كه «هذا» اشاره باشد به آنچه از ابتداى زيارت تا كنون برگفته ايم ، كه در اين صورت ، معناى جمله چنين است: من گواهى مى دهم تمامِ اعتقادات پيش گفته (مانند : جايگاه رسالت ، محلّ فرود وحى و...) در ائمّه پيش از شما و پس از شما ، جريان دارد . اين جريان ، از پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز شده و هم اينك نيز تمامِ آن صفات ، به وجود مقدّس امام زمان عليه السلام ، انتقال يافته است و او جايگاه رسالت، محلّ نزول وحى ، و رفت و آمدِ فرشتگان و... است.

احتمال ديگر ، آن است كه «هذا» ، اشاره باشد به عبارت پيشين ؛ يعنى : انكار كننده شما ، كافر است و نبرد كننده با شما ، مشرك است و هر كه سخنتان را نپذيرد ، در پست ترين طبقات دوزخ ، همنشين منافقان خواهد بود .

اكنون ، زائر گواهى مى دهد كه اين حكم ، در باره تمامِ مخالفان اهل بيت عليهم السلام جريان دارد و تمامِ مخالفانِ پيامبر صلى الله عليه و آله تا امام زمان عليه السلام را در بر مى گيرد و حكم همه آنان ، يكى است .

دورنمايى از عظمت ذاتى امامان عليهم السلام

در فرهنگ حديثى ما، جان و سِرشت اهل بيت عليهم السلام ، يكى است و در حديث قدسى آمده كه خداوند به پيامبرش فرمود :

يا مُحَمَّدُ ! إنِّي خَلَقْتُ عَلِيَّا وَ فاطِمَة وَ الحَسَنَ وَ الحُسَينَ وَ الأئِمَّةَ مِن نُورٍ واحِدٍ . [10] اى محمّد ! بى گمان من ، على ، فاطمه ، حسن و حسين و [ ديگر ] امامان را از نور يكسانى آفريدم .

رواياتى كه مبدأ خلقتِ پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام را نورِ واحد مى داند ، در كتاب هاى حديثى شيعه و سنّى ، فراوان ديده مى شود. براى نمونه ، احمد بن حنبل ، پيشواى سنّيان حنبلى مذهب ، در كتاب فضائل الصحابة ، اين حديث را از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است :

كُنتُ أنَا وعَلِيٌّ نُورَا بَينَ يَدَي اللّهِ عز و جل قَبلَ أن يَخلُقَ آدَمَ بِأربَعَةَ عَشَرَ ألفِ عامٍ، فَلَمّا خَلَقَ اللّهُ آدَمَ قَسَّمَ ذلِكَ النّورَ جُزءينِ فَجُزءٌ أنَا وجُزءٌ عَلِيٌّ عليه السلام . [11] من و على، چهارده هزار سال پيش از آفرينش آدم، نورى در پيش خداوند عز و جل بوديم. هنگامى كه خداوند ، آدم را آفريد، آن نور را در دو بخشِ قرار داد: يك بخشِ آن، من شدم و بخشى ، على شد .

اين حديث ، در منابع شيعى نيز آمده است. شيخ طوسى ، در كتابِ الأمالى ، حديثى مشابه اين حديث ، نقل كرده است كه آفرينش نور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام را از زمان آفرينش آدم عليه السلام مى داند و نكاتى را افزون بر آنچه در حديثِ «فضائل الصحابة» آمده ، مى آورد. حديث كتاب الأمالى كه از امام على عليه السلام نقل شده ، چنين است :

قَالَ لي النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله : يا عَليُّ ! خَلَقَنِىَ اللّهُ [ تعالى ] وَ أَنْتَ مِن نُورِ اللّهِ حِينَ خَلَقَ آدَمَ ، وَ أفْرَغَ ذَلِكَ النُّورَ فِى صُلْبِهِ ، فَأفْضى بِهِ إلَى عَبْدِ المُطَّلِبِ ، ثُمَّ افتَرَقا مِن عَبدِ المُطَّلِبِ : أَنَا فِى عَبدِ اللّهِ وَ أنْتَ فِى أبي طالِبٍ ، لا تَصلَحُ النُّبُوَّةُ إلّا لِي ، وَ لَا تَصْلُحُ الوَصِيَّةُ إلّا لَكَ ، فَمَن جَحَدَ وَصِيَّتَكَ جَحَدَ نُبُوَّتِي وَ مَن جَحَد نُبُوُّتِي أكَبَّهُ اللّهُ عَلى مِنخَرَيهِ فِي النّارِ . [12] پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: «اى على! خداوند متعال، من و تو را به هنگام آفرينش آدم عليه السلام ، از نور خود آفريد و در پشتِ آدم عليه السلام قرار داد تا به عبد المطّلب رسيد. سپس از عبد المطّلب ، دو پاره شد . من در پشت عبد اللّه قرار گرفتم و تو در پشتِ ابو طالب . پيامبرى ، جز براى من ، و وصايت، جز براى تو شايسته نيست. بنا بر اين ، هر كه وصايت تو را انكار كند، پيامبرىِ مرا انكار كرده است ، و هر كه پيامبرىِ مرا انكار كند، خداوند، او را به رو در آتش ، فرو خواهد انداخت».

اين گونه روايات ، در كنار جمله مورد بحث در «زيارت جامعه» ، نشان مى دهند كه خاندان مطهّر و معصوم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، از عظمتى ذاتى برخوردارند و منشأ اين عظمت ، ظرفيتِ وجودى آنها براى مظهريتِ عظمتِ مطلق ذاتِ مقدّس حق تعالى است . البته همان طور كه اشاره شد ، اين روايات ، تنها دورنمايى از عظمت اهل بيت عليهم السلام را بيان مى كند .

امّا حقيقت نورِ يكسان و سرشت واحد اهل بيت عليهم السلام چگونه است؟ در اين باره ، بسيارى ، از جمله شارحان «زيارت جامعه كبيره» و نيز عالمان حديث پژوه ، سخن رانده اند ؛ امّا آنچه به يقين مى توان گفت ، اين كه انديشه ما ، از فهم اين معارف سِتُرگ ، عاجز و قاصر است. خلقت نور آنان ، پيش از آدم عليه السلام و يا هم زمان با آفرينش آدم عليه السلام ، از حقايقى است كه به راحتى فهميده نمى شود و تبيين آن ، بسيار دشوار است و تنها بايد از نورانيّت آنان ، بهره ببريم و از خداوند بخواهيم كه روزنه معرفت را به رويمان بگشايد:

فَبِحَقِّهِمُ الَّذي أوجَبتَ لَهُم عَلَيكَ أن تَجعَلَنِي مِنَ العارِفِينَ بِهِم وَ بِحَقِّهِم! [13] پس ، از تو مى خواهم به آن حقّى كه براى ايشان بر خود واجب كردى كه مرا در زمره عارفان به مقام آنان و به حقّ آنان ، قرار دهى .

با اعتراف به اين كه نمى توان حقيقت ذاتِ اهل بيت عليهم السلام را دريافت ، آنچه براى ما مهم است و در اين عبارت «زيارت جامعه» كاربرد دارد، يكسانىِ آفرينش اهل بيت عليهم السلام است و چون نور و سرشت آنان ، يكى است، هيچ گونه اختلافى در ميان آن بزرگواران ، مشاهده نمى شود و سخن همه آنان ، براى ما يكسان است و چونان برهانى خلل ناپذير، عقايد ما بر آن ، استوار است. انسان ، بايد از همين معرفت علمى سود بجويد و با التماس به درگاه خداوند بى نياز، از او بخواهد كه معرفت شهودى را به وى ارزانى دارد تا حقيقتِ سرشت اهل بيت عليهم السلام را دريابد و نورانيت آنان را مشاهده كند. در روايتى آمده كه امير مؤمنان على عليه السلام ، دعايى را به يارِ عارفِ خود ، نوف بِكالى ، آموخت تا او بتواند حقيقت را آن چنان كه هست ، ببيند:

وَ ألْحِظْنِي بِلَحظَةٍ مِن لَحَظاتِكَ تُنَوّرُ بِها قَلبِي بِمَعرِفَتِكَ خاصَّةً وَ مَعرِفَةِ أولِيائِكَ ، إنَّكَ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَدِيرٌ . [14] گوشه چشمى به من كن تا بدان سبب ، دلم را به شناخت خودت و شناخت دوستانت ، روشن گردانى . همانا تو بر هر كارى ، توانايى . [15]

پس از آن كه نور، سرشت و روح امامان عليهم السلام را يكى دانستيم، پاكىِ آنان را نيز از يكديگر مى دانيم ، به گونه اى كه طهارت و طيّب بودن را از هم به ارث برده اند و اين نيز در شمارِ عظمت ذاتى ايشان است.

تفاوت «طاهر» و «طيّب»

واژه هاى «طاهر» و «طيّب» در زبان عربى ، به معناى پاكى و پاكيزگى است ؛ ولى معادلِ دقيقى براى اين دو واژه در زبان فارسى وجود ندارد . «طاهر» و «طهارة» در زبان عربى ، در برابر «رِجْس» ، يعنى آلودگى به كار مى روند و شايد معادلِ نظافت باشند ؛ امّا طاب و طيّب ، به معناى تزكيه و پاكى درونى است كه در برابر خُبث و خبيث به كار مى روند. در كوتاه سخن ، مى توان طهارت را پاكىِ جسم و طيّب را پاكىِ درون دانست . به كسى كه خود را از خباثت هاى درونى ، نظير : شرك ، نفاق، دروغ، تهمت، كينه و... پاك كرده باشد، «طيّب» مى گويند ، و به كسى كه خود را از آلودگى هاى ظاهرى پيراسته باشد، «طاهر» مى گويند .

بنا بر اين ، چه بسا كسانى كه ظاهرى آراسته دارند و از آلودگى پيراسته اند ؛ امّا طيّب نيستند. طيّب بودن ، نيازمندِ تلاش براى زُدودنِ خباثت هاى باطنى است و پيراستن خباثت ، در گِرو عمل به دستورهاى دينى است. امامان عليهم السلام ، در زُدودن آلودگى هاى ظاهرى و باطنى ، سرآمد بوده اند و گَرد آلودگى بر جسم و جان ، آنان ننشسته است ، و اين پاكى را از يكديگر ، به ارث برده اند. شايد اين عبارت ، تلميحى به اين آيه قرآن در باره نسل ابراهيم عليه السلام باشد كه فرموده است :

«ذُرِّيَّةَ بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. [16] فرزندانى كه برخى شان ، از برخى ديگرند ؛ و خدا ، شنوا و داناست» .


[۱] «السبق : القدمة فى الجرى و فى كلّ شى ء» (لسان العرب ، ج 10 ، ص 151) .

[۲] «مضى الشى ء : خلا و ذهب» (لسان العرب ، ج 15 ، ص 283) .

[۳] «جرى الماء : سال، خلاف وقف و سكن» (مجمع البحرين ، ج 1 ، ص 83) .

[۴] «بقى الشى ء يبقى بقاء، و هو ضدّ الفناء» (العين ، ج 5 ، ص 230) .

[۵] «الروح : النفس الّتى يحيا بها البدن» (العين ، ج 3 ، ص 291) . «الروح : النفس» (لسان العرب ، ج 2 ، ص 462) . «الروح إنّما هو النّفس الذى يتنفّسه الإنسان ، و هو جار فى جميع الجسد» (همان جا) .

[۶] «النّور : الضّياء» (العين ، ج 8 ، ص 275) . «الظاهر فى نفسه المظهر لغيره يسمى نورا» (لسان العرب ، ج 5 ، ص 240) .

[۷] «طينة الرجل : خِلقته و أصله» (لسان العرب ، ج 13 ، ص 270) .

[۸] «طاب الشى ء طيبا و طابا : لذّ و زكا» (لسان العرب ، ج 1 ، ص 563) . «طاب له العيش: فارقته المكاره» (مجمع البحرين ، ج 2 ، ص 2) .

[۹] «الطهارة ... بمعنى النزاهة» (مجمع البحرين ، ج 3 ، ص 381) .

[۱۰] الغيبة ، نعمانى ، ص 93 ، ح 24 .

[۱۱] فضائل الصحابة ، ج 2 ، ص 662 ، ح 1130.

[۱۲] الأمالى ، طوسى، ص 295 ، ح 577 .

[۱۳] عبارت پايانى «زيارت جامعه كبيره» .

[۱۴] بحار الأنوار ، ج 94 ، ص 96 ، ح 12 .

[۱۵] مداومت بر اين دعا ، به همگان توصيه مى شود .

[۱۶] سوره آل عمران ، آيه 34.

  • اشهد ان هذا سابق لکم (قسمت اول از دقیقه 14) (دانلود)

  • اشهد ان هذا سابق لکم (قسمت دوم) (دانلود)

  • اشهد ان هذا سابق لکم (قسمت اول از دقیقه 14) (دانلود)

  • اشهد ان هذا سابق لکم (قسمت دوم) (دانلود)