احادیث داستانی مجازات خود به سبب گناه

هنگامی که عابدی فریب زنی بدکاره را خورد، همین که دست به او زد، دستش را در آتش سوزاند

الإمام الباقر(ع):

خَرَجَتِ امرَأَةٌ بَغِی عَلی شَبابٍ مِن بَنی إسرائیلَ فَأَفتَنَتهُم.

فَقالَ بَعضُهُم: لَو کانَ العابِدُ فُلانا رَآها أفتَنَتهُ.

وسَمِعَت مَقالَتَهُم فَقالَت: وَاللّهِ لاأنصَرِفُ إلی مَنزِلی حَتّی اُفتِنَهُ فَمَضَت نَحوَهُ فِی اللَّیلِ فَدَقَّت عَلَیهِ، فَقالَت: آوی عِندَک، فَأَبی عَلَیها، فَقالَت: إنَّ بَعضَ شَبابِ بَنی إسرائیلَ راوَدونی عَن نَفسی، فَإِن أدخَلتَنی وإلاّ لَحِقونی وفَضَحونی، فَلَمّا سَمِعَ مَقالَتَها فَتَحَ لَها، فَلَمّا دَخَلَت عَلَیهِ رَمَت بِثِیابِها، فَلَمّا رَأی جَمالَها وهَیئَتَها وَقَعَت فی نَفسِهِ، فَضَرَبَ یدَهُ عَلَیها، ثُمَّ رَجَعَت إلَیهِ نَفسُهُ، وقَد کانَ یوقِدُ تَحتَ قِدرٍ لَهُ، فَأَقبَلَ حَتّی وَضَعَ یدَهُ عَلَی النّارِ.

فَقالَت: أی شَیءٍ تَصنَعُ؟

فقال: اُحرِقُها لأَِنَّها عَمِلَتِ العَمَلَ.

فَخَرَجَت حَتّی أتَت جَماعَةَ بَنی إسرائیلَ، فَقالَت: اِلحَقوا فُلانا فَقَد وَضَعَ یدَهُ عَلَی النّارِ، فَأَقبَلوا فَلَحِقوهُ وقَدِ احتَرَقَت یدُهُ. [۱]

امام باقر(ع):

زنی بد کار به سمت جوانانی از بنی اسرائیل رفت و آنان را فریفت. یکی از آنان گفت: اگر فلان عابد، این زن را ببیند، زن، او را می فریبد.

زن، سخن آنان را شنید و گفت: به خدا سوگند، به خانه ام برنمی گردم تا آن عابد را بفریبم.

شبانه نزد او رفت و در را کوبید و گفت: شب را نزد تو بمانم؟

عابد، امتناع ورزید. زن گفت: برخی جوانان بنی اسرائیل، دنبالم افتاده اند. اگر مرا به داخل خانه راه دهی، [در امانم]، وگرنه به من خواهند رسید و آبرویم را خواهند ریخت.

عابد، چون این سخن را شنید، در را به رویش گشود. وقتی زن داخل شد، لباس هایش را کنْد. چون عابد، زیبایی ها و هیکل او را دید، به وسوسه افتاد و به زن، دست زد. ناگهان، به خود آمد و از عمل خود، بازگشت. در خانه اش آتشی زیرِ دیگ، روشن کرده بود. سراغ آتش آمد و دست خود را بر آتش گرفت. زن گفت: چه می کنی؟

عابد گفت: او را می سوزانم؛ چون کار خطا از او سر زد.

زن، از خانه بیرون آمد و سراغ جوانان بنی اسرائیل رفت و گفت: سراغ عابد بروید که دست خود را بر آتش گذاشته است. جوانان، سراغ عابد آمدند و به وی رسیدند، در حالی که دستش را سوزانده بود.



[۱]. بحار الأنوار ج ۱۴ ص ۴۹۲ ح ۱۱، حکمت نامه جوان ص ۲۲۲.