۱۰۵۷.همام بن منبه روايت كرد از ابو هريره كه رسول عليه السلام گفت:«چون ملك الموت به موسى آمد و او را گفت: أَجِبْ رَبَّكَ. او مرگ را كاره بود، او را خوش نيامد. حق تعالى وحى كرد به موسى كه يا موسى! دست بر پشت گاو نه. چندانى كه در زير دست آيد از موى او، من تو را به هر يك موى يك سال زندگانى دهم، اگر خواهى و لكن عاقبت مرگ باشد. گفت: بار خدايا! نخواهم قبض روح من كن».
(تفسير ابوالفتوح رازى ۱ ، ج 2، ص 130)
۱۰۵۸.... چون رسول عليه السلام از غشيه وَحْى درآمد، روى على متغيّر ديد. گفت:يا على چه رسيد تو را؟ گفت: خير يا رسول اللّه جز كه نماز ديگر نكرده بودم و چون تو را وَحْى آمد و سر تو بر كنار من بود نخواستم كه تو را بر زمين افكنم به اشارت نماز كردم و دلم خوش نيست.
رسول عليه السلام گفت: «دلتنگ مكن كه من دعا كنم تا خداى تعالى آفتاب باز آرد و تو نماز به وقت به شرايط و اركان بگزارى».
آنگه دست برداشت و گفت: «بار خدايا! تو دانى كه على در طاعت تو بود و در طاعت رسول تو. اللّهم ردّ عليه الشمس حتى يصلّى؛ بار خدايا! آفتاب باز آر تا على نماز به وقت خود بيارد».
(تفسير ابوالفتوح رازى ۲ ، ج 2، ص 132)
۱۰۵۹.عبداللّه عباس روايت كرد از رسول عليه السلام كه:«هيچ كس نباشد كه كسى را به ناگاه بكشد به فتك و الاّ عقوبت آن يك نيمه بر قابيل باشد».
(تفسير ابوالفتوح رازى ۳ ، ج 2، ص 139)
۱۰۶۰.انس مالك روايت كند از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند از روز سه شنبه. گفت:«يوم در روز خون است».
گفت: چگونه يا رسول اللّه ؟ گفت: «روز سه شنبه بود كه حوّا را حيض افتاد و روز سه شنبه بود كه قابيل، هابيل را بكشت».