347
تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2

تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2
346

(تفسير ابوالفتوح رازى ۱ ، ج 3، ص 310 ـ 311)

۱۲۵۳.دو روايت سليمان اعمش و عطاء بن السّائب از اميرالمؤمنين عليه السلام و شعب از عبداللّه مسعود كه رسول عليه السلام گفت:«چون جبرئيل آمد و مرا از حجره امّ هانى بيرون آورد، ميكائيل را ديدم عنان اسبى را گرفته كه آن را براق مى گفتند. به سلسله از زر بسته رويش چون روى آدميان و خدّش چون خدّ اسب، بَرش از مرواريد به مرجان سرخ برپيموده، و موى پيشانى اش از ياقوت سرخ، و گوشهاش از زمرّد سبز، و چشمهايش چون زهره و مرّيخ اغرّ محجّل، پرهايش چون پَر كركس، دنبالش چون دنبال گاو، و شكمش چون سيم سفيد بود، و گردن و سينه و پشتش چون زر سرخ. جبرئيل عليه السلام عرق او را بماليد و او را پيش من كشيد. من برنشستم. او ساعتى مى رفت به گام و ساعتى مى دويد و ساعتى مى پريد و جبرئيل بر دست راست من بود، از من مفارقت نمى كرد و روى به جانب بيت المقدس نهاديم. از دست راست آوازى شنيدم كه مى گفت: يا محمد! يك ساعت بايست از تو چيزى بپرسم. من براندم، التفات نكردم. چون پاره اى برفتم از دست چپ ندايى شنيدم كه يا محمّد! يك ساعت بايست. من براندم، التفات نكردم. چون از آنجا برفتيم، عجوزى پيش من آمد آراسته به انواع زينت، مرا گفت: يا محمّد! توقّف كن تا تو را چيزى گويم. من
اسب براندم و به او نگاه نكردم. چون از آنجا بگذشتم، جبرئيل را گفتم: يا جبرئيل! آن كه بود كه مرا ندا كرد از دست راست؟ گفت: آن داعيه جهودان بود. نيك كردى كه جوابش ندادى. اگر جوابش دادى امّت تو به جهودى ميل كردندى. گفتم: آن كه بود كه از چپ مرا ندا كرد؟ گفت: آن داعيه ترسايان بود، اگرش جواب دادى امّت تو به ترسايى ميل كردندى. گفتم: آن عجوز كه بود كه از پيش من باز آمد و مرا گفت توقّف كن؟ گفت: آن زن دنيا بود. اگر او را جواب دادى، امّت تو به دنيا ميل كردندى. چون از آنجا برفتم، دو اناى پيش من آوردند: يكى آب در او بود و يكى را خمر. من اناى آب بستدم و باز خوردم. چون خمر عرضه كردند، گفتم: نخواهم كه سيراب شدم. جبرئيل مرا گفت: نيك كردى كه خمر نخواستى، و الاّ امّت تو مولع شدندى به خمر خوردن. گفت: از آنجا بگذشتم گروهى را ديدم كه چيزى مى كشتند. خالى به درو مى آمد و مى درويدند و دگرباره مى كشتند. من گفتم جبرئيل را اينان كه اند؟ گفت: اين مجاهدان اند در سبيل خدا. حسنات ايشان مضاعف مى كنند، هفتصد ضعف و آنچه نفقه كنند از مال خدا عوض باز دهند ايشان را. از آنجا بگذشتم، جماعتى را ديدم مردمانى را بگرفته بودند. سرهاى ايشان به سنگ مى كوفتند. هر گه كه بكوفتندى، دگرباره درست شدى بار ديگر به سنگ بكوفتندى. همچنين من گفتم: اى جبرئيل: اينان كه اند؟ گفت: اينان آنان اند كه در نمازهاى فريضه تقصير كرده و در نماز كسلانى كرده اند و نماز خفتن ناكرده بخفته اند. اينان را همچنين عذاب مى كنند تا روز قيامت. از آنجا بگذشتم، جماعتى را ديدم هر يكى را رقعه از خرقه پاره بر عورت نهاده، ايشان را به جانب دوزخ مى رانند؛ چنان كه چهارپايان را به ضريع و زقّوم حميم و سنگهاى دوزخ. گفتم: اى جبرئيل! اينان كه اند؟ گفت: آنان كه زكات مال ندادند. اينان به اين عذاب گرفتارند تا قيامت و ما ظلمهم اللّه وما اللّه بظلاّم للعبيد. از آنجا بگذشتم، جماعتى را ديدم پاره گوشت پاكيزه اى پخته، در پيش ايشان نهاده و پاره گوشت پليد خام. گوشت پاك رها مى كردند و گوشت پليد
مى خوردند. من گفتم: اى جبرئيل: اينان كه اند؟ گفت: اينان گروهى اند از امّت تو كه ايشان را زنان حلال پاكيزه باشد، ايشان را رها كنند و تعرّض حرام كنند و از زنان همچنين شوهران خود را رها كنند و ميل به مردان نامحرم كنند. آن گه گفت: در راه چوبى ديدم كه هر كس از آنجا بگذشت، جامه اش بدريد و اندامش بخراشيد. گفتم: اى جبرئيل! اين چيست؟ گفت: اين مثَل مردمانى است از امّت تو كه به راهها نشينند و راه زنند. آن گه اين آيه برخواند: «وَلا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ»۲
. آن گه به مردى بگذشتم كه پشتهاى هيزم بسيار جمع كرده بودند و ديگر بر آن بالا مى نهاد و در هم بسته مى خواست تا برگيرد نمى توانست. گفتم جبرئيل را اين كيست؟ گفت: اين مثال مردى است از امّت تو كه امانات مردمان پيش او باشد و او به آن قيام نتواند كردن. دگر مى ستاند و اضافت مى كند به آن. گفت: از آنجا بگذشتم، جماعتى در ديدم كه لبهاى ايشان و زبانهايشان به مقاريض آهنين مى بريدند. باز هم چنان مى شد كه بود. من گفتم: اينان كه اند؟ جبرئيل گفت: هؤلاء خطباء الفتنه؛ گفت: اين خطيبان فتنه اند. گفت: آن گه برسيدم به جايى كه سوراخى بود كوچك از او گاوى بزرگ بيرون مى آمد و مى خواست تا باز به جاى خود شود، نمى توانست. گفتم: اى جبرئيل! اين چيست؟ گفت: اين مثال مردى است كه سخن از دهن بيرون اندازد بزرگ، پس پشيمان شود و خواهد تا سخن گفته را باز پوشد، نتواند. گفت: از آنجا بگذشتم به وادى اى رسيدم، بويى شنيدم خوش و آوازى. گفتم: اى جبرئيل! اين چه بوى است و اين چه آواز است؟ گفت: اين بوى بهشت است و آواز خازنان اوست. مى گويد: بار خدايا! آنچه مرا وعده كرده اى، انجاز فرماى كه شرف و عزّ من بلند شد و سندس و استبرق و حرير من بسيار شد و لؤلؤ و مرجان و زر و سيم من بسيار شد و اكواب و اباريق و آب و شير و مى و انگبين من به غايت رسيد. آنچه به
من وعده كرده اى، بفرماى تا به من آرند. گفت: لك كلّ مؤمن ومؤمنة. تو راست هر مؤمنى و مؤمنه اى كه ايمان آرد به من و پيغمبر من، و به من شرك نيارد و عمل صالح كند. هر كه از من ترسد، ايمن شود و هر كه از من چيزى خواهد، بدهمش و هر كه به من قرضى دهد، مكافاتش كنم و هر كه بر من توكّل كند، كفايتش كنم كه من خداوندى ام كه جز من خدايى نيست و وعده خلاف نكنم. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ»۳«فَتَبارَكَ اللّه ُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»۴ . بهشت گفت: راضى شدم. گفت: از آنجا بگذشتم و آوازى منكر شنيدم از وادى اى و بويى كريه. گفتم: اى جبرئيل! اين چه بوى است و چه آواز است؟ گفت: اين بوى دوزخ است و آواز زبانيان او كه مى گويند: بار خدايا! آنچه وعده كرده اى ما را، بده كه سلاسل و اغلال من و زقّوم و حميم من و سعير و ضريع من و غسّاق و عذاب من بسيار شد و قعر من دور شد و گرماى من سخت شد. گفت: تو راست هر مشركى و مشركه و كافرى و كافره و خبيثى و خبيثه و كلّ جبّار لا يؤمن بيوم الحساب. دوزخ گفت: راضى شدم. پس برسيدم به جايى، جبرئيل مرا گفت: فرود آى و نماز كن. فرود آدم و نماز كردم. مرا گفت: دانى تا كجا نماز كردى؟ گفتم: نه. گفت: بطيّبه؛ يعنى به مدينه و اليها المهاجر ان شاء اللّه . از آنجا برفتم، چندان كه خداى خواست. مرا گفت: فرود آى و نماز كن. فرود آمدم و نماز كردم. مرا گفت: دانى تا كجا نماز كردى؟ گفتم: نه. گفت: به طور سينا كه خداى تعالى با موسى مناجات كرد. از آنجا برفتم و به جايى رسيدم. جبرئيل مرا گفت: فرود آى و نماز كن. فرود آمدم و نماز كردم. مرا گفت: دانى تا كجا نماز كردى؟ گفتم: نه. گفت: به بيت اللّحم كه مولد عيسى عليه السلام است. از آنجا برفتم تا به بيت المقدس رسيدم.جماعتى فرشتگان را ديدم آنجا كه از آسمان فرود آمده بودند. بر من سلام كردند و مرا تحيّت كردند و بشارت دادند به كرامت از جهت خداى تعالى و مرا
گفتند: السلام عليك يا اوّل يا آخر يا حاشر. جبرئيل را گفتم: اين چه خطاب است كه اينان مى گويند. گفت: مى گويند: سلام بر تو اى اوّل؛ يعنى تو اوّل كسى كه فرداى قيامت از گور برخيزى، و آخر به آن معنى كه ختم و آخر پيغمبرانى، و حاشرى به آن معنى كه حشر قيامت به تو و امّت تو برخيزد. برفتيم تا به در مسجد بيت المقدس برسيديم. جبرئيل گفت: فرود آى. فرود آمدم و او اسب مرا در حلقه دَرِ مسجد بست به خطامى از حرير بهشت و گفت: اين آن حلقه است كه پيغمبران چهارپايان خود در او بستندى، چون اينجا آمدندى. چون در مسجد شدم، پيغمبران را ديدم آنجا».
و در حديث ابوالعاليه چنان است كه گفت:
«ارواح پيغمبران را آنجا ديدم از عهد ادريس و نوح تا به روزگار عيسى عليه السلام. خداى تعالى ايشان را جمع كرده بود. بر من سلام كردند و مرا همان تحيّت كردند كه فرشتگان كرده بودند. من گفتم: اى جبرئيل! اينان كه اند؟ گفت: اينان برادران تواند از انبيا و رسولان. قريش دعوى مى كنند كه خداى را انباز است، و جهودان و ترسايان مى گويند خداى را زن و فرزند است. بپرس از اين پيغمبران تا خداى را شريك هست؟... ايشان اقرار دادند خداى را به ربوبيّت و توحيد. آن گه همه را جمع كرد و با فرشتگان به صف ها بداشت و دست مرا گرفت و در پيش ايشان داشت تا با ايشان امامت نماز كردم.
دو ركعت نماز كردم. آن گه پيغمبران (صلوات اللّه اجمعين) بر خداى تعالى ثنا گفتند به آن نعمت كه بر ايشان كرد. ابراهيم گفت: سپاس آن خدا را كه مرا خليل خود گرفت و مرا ملك عظيم داد و مرا امّت قانت كرد كه خلقان به من اقتدا كنند و آتش نمرود بر من برد و سلام كرد. آن گه موسى بر خدا ثنا گفت. گفت: سپاس آن خداى را كه با من سخن گفت و هلاك فرعون و قومش به دست من كرد و بنى اسرائيل را به من نجات داد و از امّت من قومى را كرد كه به حق راه نمايد و به
حق داد دهند. آن گه داوود بر خدا ثنا گفت. گفت: سپاس آن خدا را كه مرا ملك عظيم داد و مرا زبور بياموخت و آهن را نرم كرد بر دست من و كوهها را مسخّر من كرد تا با من تسبيح كردند و مرا حكمت داد و فصل الخطاب. آن گه سليمان بر خدا ثنا گفت و گفت: سپاس آن خدا را كه باد را مسخّر من كرد و شياطين را در فرمان من كرد تا براى من محاريب و تماثيل كردند و منطق الطير مرا بياموخت و مرا بداد هر فضلى و مرا ملكى داد كه كس را از پَسِ من نباشد. آن گه عيسى عليه السلام بر خدا ثنا گفت: سپاس آن خداى را كه مرا كلمتى كرد از او و مثَل من چون مثَل آدم كرد كه او را از خاك بيافريد و مرا كتاب و حكمت بياموخت و تورات و انجيل، و در دست من مرده زنده كرد و اكمه و ابرص را به دعاى من شفا داد و مرا رفع كرد و پاك كرد و مرا و مادرم را پناه داد از شيطان رجيم. آن گه من گفتم: شما همه بر خدا ثنا گفتيد و من نيز بر خدا ثنا گويم به احسانى كه با من كرد. سپاس خدا را كه مرا به رحمت جهانيان كرد و مرا به كافة الناس فرستاد به بشارت و انذار؛ و قرآن بر من انزله كرد كه در او بيان همه چيزى كرده و امّت مرا بهترين امّتان كرد و امّت مرا امّت وسط كرد و امّت مرا اوّلينان و آخرينان كرد و مرا شرح صدر كرد و بار گران از من فرو نهاد و ذكر من رفيع كرد و مرا به فاتح و خاتم كرد. ابراهيم عليه السلام گفت: فبهذا فضّلكم؛ محمّد به اين بر شما فزون آمد. آن گه سه اناء بياوردند، سر پوشيده: يكى را آب بود، و يكى را شير، و يكى را مى. من اناى آب بستدم و باز خوردم اندكى، و اناى شير بسندم و تمام باز خوردم. چون خمر عرض كردند، من گفتم: مرا حاجت نيست كه من سيراب شدم. مرا گفت: اين بر امّت تو حرام خواهند كردن. مرا گفتند: اگر آب بسيار مى خوردى امّت تو به غرق مبتلا مى شدند و اگر خمر مى خوردى امّت تو به خمر مولع مى شدند و اجتناب نمى كردند. آن گه جبرئيل عليه السلام دست من بگرفت و مرا به نزديك آن سنگ برد كه پايه معراج بر او نهاده بود و آن صخره بيت المقدس. پاى معراج برآن سنگ بود و بالاى آن به آسمان پيوسته بر صفتى كه از آن نكوتر هيچ نديده
بودم. يك قائمه از ياقوت سرخ بود و يك قائمه از زمرد و پايه هاى او يكى از سيم بود و يكى از زر و يكى از زمرّد مكلّل به درّ و ياقوت و اين آن معراج است كه ملك الموت از او پديد آمد چون قبض ارواح كند و آن آن گاه بود كه بيمار را چشم رها شود و متحيّر بماند، آن بود كه معراج بر او ظاهر شود، او از حسن آن متحيّر بماند. جبرئيل عليه السلام مرا از آنجا بر پَر گرفت و بران معراج مرا به آسمان دنيا برد و دَر بزد. گفتند: كيست؟ گفت: جبرئيل است. گفتند: با تو كيست؟ گفت: محمّد است. گفتند: محمد را بفرستادند؟ گفت: آرى. گفتند: مرحبا به حيّاه اللّه من اخ ومن خليفته فنعم الاخ ونعم الخليفة ونعم المَجيئُ جاء؛ تحيّت كناد خدا او را از برادرى و از خليفه كه نيك برادرى و نيك خليفه و نيك آمدى و در بگشادند و ما در رفتيم. من در آسمان دنيا مى رفتم، خروسى را ديدم موىِ گردن او سبز و سر و تن او سفيد كه از آن نيكوتر سبزى و سفيدى نديده بودم. پايهاى او در زير هفتم زمين بود و سَر او در زير عرش بود. گردن دو تا كرده، دو بال داشت كه اگر برافراشتى به مشرق و مغرب برسيدى. چون شب به آخر رسد، او پرها باز كند و به هم باز زند و خدا را تسبيح كند و گويد: سبحان اللّه الملك القدوس الكبير المتعال لا اله الاّ اللّه الحىّ القيّوم؛ چون خروسان زمين آواز او بشنوند، جمله به آواز آيند و خداى را تسبيح كنند و بال بر هم زنند. چون او ساكن شود، خروسان زمين نيز ساكن شوند. چون دگر باره او بجنبد و آواز كند به تسبيح، خروسان زمين هم چنين كنند به موافقت او و جواب او. رسول عليه السلامگفت: تا او را بديدم، مرا آرزوى اوست كه دگر باره باز بينم او را. از آنجا بگذشتم، به فرشته اى رسيدم كه نيمه تن او از آتش بود و نيمه از برف كه نه آتش برف را مى گداخت و نه برف آتش را مى كُشت. تسبيح او اين بود كه به آواز فصيح مى گفت: اللهمّ يا مؤلّفا بين الثّلج والنّار ألّف بين قلوب عبادك المؤمنين. گفتم: اى جبرئيل! اين كيست؟ گفت: اين فرشته اى است، او را حبيب گويند. خدا او را موكّل كرده است بر اكناف آسمان و اطراف زمين و او نصيحت كند اهل زمين را و تسبيح او
آن است كه گفتم از آن گه كه خداى تعالى او را آفريده است. آن گه از آنجا بگذشتم. به فرشته اى رسيدم بر سريرى نشسته كه همه دنيا جمع كرده بود و در پيش او نهاده و در دست او لوحى بود از نور. او در آن لوح مى نگريد و از چپ و راست نگاه مى كرد و بر هيئت مردى دلتنگ حزين بود. گفتم: يا جبرئيل اين كيست كه من به هيچ فرشته بنگذشتم كه مرا از او خوفى در دل آيد، جز اين فرشته. گفت: ما همه چنين خائفيم از او و او ملك الموت است موكّل به قبض ارواح و از همه فرشتگان كار او با رنج تر است. من گفتم كه كفى بالموت طامّة. فقال: ما بعد الموت اطمّ واعظم؛ گفتم: مرگ بس باد طامّه و انبارنده، گفت: آنچه از پس مرگ عظيم تر است و هايل تر. گفتم: يا جبرئيل! هر كه بميرد لابدّ او را بيند. گفت: آرى. گفتم: من مى خواهم تا نزد او روم و بر او سلام كنم و از او چيزى بپرسم. جبرئيل عليه السلام مرا پيش او برد و من بر او سلام كردم. او جبرئيل را به اشارت گفت، كيست اين؟ گفت: اين محمّد است، نبىّ الرحمه؛ پيغمبر رحمت و رسول عرب. مرا گفت: مرحبا نبىّ الرحمه و مرا تحيّت نيكو كرد و بشارت داد به كرامت و مرا گفت بشارت باد تو را اى محمّد كه من همه آثار خير در امّت تو مى بينم. من گفتم: الحمد للّه المنّان بالنّعم. گفتم: اين لوح چيست كه در دست دارى؟ گفت: لوحى است كه آجال خلق در او نوشته. گفتم: نام آنان كه قبض روح ايشان كرده اى، در روزگار گذشته. گفت: آن در لوحى ديگر است. گفتم: يا ملك الموت! تو چگونه توانى قبض ارواح اهل زمين كردن و تو بر جاى خود نشسته اى. گفت: نمى بينى كه همه دنيا پيش من است از مشرق تا به مغرب و دست من به همه جا مى رسد. دنيا در پيش من به منزله خوانى است كه پيش كسى نهاده تا چنان كه خواهد دست دراز مى كند و از آنجا كه خواهد مى گيرد. چون بنده را اجل نزديك رسد، من در او نگرم و در اعوان خود نگرم. اعوان من بشناسند به نظر من در او و به نظر من بدانند كه قبض روح او مى بايد كرد، معاجلتاً قبض روح كنند. چون روح او به حلق او رسد از پيش من باشد و بر من
پوشيده نبود، دست فراز كنم و جان او بستانم. تولاّى آن قبض كس جز من نكند. كار من چنين بود با خلقان خدا در قبض ارواح. من از حديث او بگريستم، [و از آنجا گذشتم تا اينكه ملكى ديدم خشمناك از] او بترسيدم سخت. گفتم: يا جبرئيل! اين فرشته كيست كه من از او سخت بترسيدم؟ گفت: ما همه در ترسِ از او بدين منزلتيم. اين مالك است خازن دوزخ تا خدا او را بيافريد، باز نخنديده است و هر آنچه روز آيد، خشم و عبوس او زيادت است بر دشمنان خدا و بر اهل معصيت تا از ايشان انتقام كشد. گفتم: مرا نزديك او بَر تا از او چيزى بپرسم؟ مرا نزديك او برد. من بر او سلام كردم و جبرئيل سلام كرد. او سر برنداشت. جبرئيل گفت: يا مالك! هذا محمّد رسول العرب؛ اين محمد است پيغمبر عرب. سر برداشت و مرا تحيّت كرد و بشارت داد. گفتم: چند گاه است تا دوزخ را مى تابى. گفت: از آن گاه كه خدا دوزخ آفريد تا به اكنون و همچنين تا به قيام ساعت خواهيم تافتن. جبرئيل را گفتم تا طرفى از دوزخ را به من نمايد. گفت: طرفى از دوزخ به محمّد نماى. او يك گوشه بر گشاد. درفش برآمد از دوزخ، آتشى سياه، دودى كدر تاريك با او كه آفاق از آن پر شد، من از آن هولى عظيم و كارى منكر كه وصفش ندانم بگفتم، هوش از من برفت و نزديك بود تا جانم هلاك شود. از آنجا بگذشتم، فرشتگان بسيار را ديدم كه عدد ايشان جز خدا نداند. فرشتگان بودند در ميان ايشان كه ايشان را رويها بود بر سينه و بر پشت و بر هر روى دهنها بود، در هر دهنى زبانها بود به هر زبانى خداى تعالى را تسبيح مى كردند به انواع لغات».
و در خبرى آمد كه رسول عليه السلام گفت:
«شب معراج فرشته اى را ديدم كه او را هزار هزار سَرْ بود، و بر هر سَرى هزار هزار روى بود، و بر هر رويى هزار هزار دهن بود، و در هر دهنى هزار هزار زبان بود، تسبيح مى كرد خدا را به هر زبان به هزار هزار لغت. يك روز بر خاطر اين فرشته بگذشت كه همانا در آسمان و زمين كس نباشد كه تسبيح و عبادت او برابر تسبيح و
عبادت من باشد. خداى تعالى گفت: مرا بنده اى است كه تسبيح و عبادت او و ثواب تسبيح او، بيش از تسبيح و ثواب تو است. گفت: بار خدايا! دستور باشد تا من به زمين روم و او را بينم. حق تعالى او را دستورى داد. او بيامد بر اين بنده موكّل بود سه شبانه روز او را يافت كه جز فرايض نمى گذارد، جز كه در تعقيب فرايض كلماتى مى گفت. گفت: بار خدايا! من نمى بينم كه او عبادت كلان مى كند. گفت: بلى او در عقب نماز كلماتى مى گويد كه آن بليغ تر از تسبيح تو است و آن كلمات اين است:
سُبْحانَ للّه ِِ سَبَّحَ اللّه َ شَى ءٌ وَكَما يُحِبُّ اللّه ُ أَنْ يُسَبَّحَ وَكَما هُوَ أَهْلُهُ وَكَما يَنْبَغِىْ لِكَرَمِ وَجْهِهِ وَعَزَّ جَلالُهُ وَالحَمْدُ للّه ِِ كُلَّما حَمدَ اللّه َ شَى ءٌ وَكَما يُحِبُّ اللّه ُ اَنْ يُحْمَدَ وَكَما هُوَ أهْلُهُ وَكَما يَنْبَغِىْ لِكَرَمِ وَجْهِهِ وَعِزِّ جَلالِهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللّه َ كُلَّما هَلَّلَ اللّه َ شَىْ ءٍ وَكَما يُحِبُّ اللّه ُ اَنْ يُهَلَّلَ وَكَما هُوَ أَهْلُهُ وَكَما يَنْبَغِىْ لِكَرَمِ وَجْهِهِ وَعِزِّ جَلالِهِ واللّه ُ أَكْبَرُ كُلَّما كَبَّرَ اللّه َ شَى ءٌ وَكَما يُحِبُّ اللّه ُ أَنْ يُكَبَّرَ وَكَما هُوَ أَهْلُهُ وَكَما يَنْبَغِىْ لِكَرَمِ وَجْهِهِ وَعِزِّ جَلالِهِ.
اين كلمات در باب تسبيح و تهليل از گفتار و تسبيح تو بليغ تر است. رجعنا الى سياقة الحديث. از آنجا بگذشتيم، برسيديم به مردى تمام خلق نيكو صورت. در او هيچ ضعفى و نقصانى نبود؛ چنان كه در مردمان تمام سال باشد. بر دست راست او درى بود، از آنجا بوى خوش مى دميد و بر دست چپ او درى بود، از آنجا بوى كريه مى آمد. هر گه كه با دست راست نگريدى به آن در، شادمان شدى و بخنديدى. چون با دست چپ نگريدى، دلتنگ شدى و بگريستى. گفتم: اى جبرئيل! اين كيست؟ گفت: اين پدر تو است آدم و اين دَر كه بر راست اوست، در بهشت است و آن در كه در چپ اوست، در دوزخ است. چون بنگرد از فرزندان او يكى را به بهشت آرند، شادمانه شود و بخندد و چون بيند كه از فرزندان او يكى را به دوزخ برند، دلتنگ شود و بگريد. گفت: از آنجا برفتم تا به آسمان دوم. جبرئيل عليه السلام گفت: در
بگشاييد. گفتند: تو كيستى؟ گفت: جبرئيلم. گفتند: با تو كيست؟ جبرئيل گفت: محمّد. گفتند: خدا او را بفرستاد؟ گفت: آرى. گفتند: حَيّاهُ اللّه ُ مِنْ أَخٍ وَمِنْ خَلِيْفَتِهِ فَنِعْمَ الأَخُ وَنِعْمَ الخَلِيْفَةُ وَنِعْمَ المَجِيى ءُ جاءَ. در بگشادند و ما در رفتيم در آسمان، دو برنا را ديدم. من گفتم: يا جبرئيل! اين دو برنا كيستند؟ گفت: يكسى عيسى مريم است و يكى يحيى زكريّا پسران خاله يكديگرند. از آنجا برفتيم به آسمان سوم. جبرئيل گفت: در بگشاييد. اين گفتند و جبرئيل هم آن جواب داد و اهل آسمان سيّم، مرا همان تحيّت گفتند. در آسمان سيّم مردى را ديدم كه او را بر خلقان در حسن چندان تفضيل بود كه ماه را در شب بَدر با ستارگان. گفتم: اى جبرئيل اين كيست؟ گفت: برادر تو است يوسف عليه السلام. از آنجا برفتيم، به آسمان چهارم. جبرئيل در بزد، گفتند: با تو كيست؟ او گفت: محمّد نبىّ الرّحمه ورسول العرب و ايشان مرا تحيّت كردند و در بگشادند و ما به آسمان چهارم رفتيم. در آنجا رفتيم، مردى را ديدم پشت باز داده به جايى. گفتم: يا جبرئيل! اين كيست؟ گفت: ادريس است كه خداى تعالى او را رفيع كرده است به اين جاى بلند و او پشت به ديوان خلايق باز نهاده است كه در آنجا امور و احوال ايشان است. از آنجا برفتيم تا به آسمان پنجم رسيديم. در بزد و بگشادند و مرا تحيّت كردند؛ چنان كه به دگر آسمان كرده بودند و ما در آسمان رفتيم. مردى را ديدم، نشسته و پيرامن او قومى و او براى ايشان حديث مى كرد و قصّه مى گفت. من گفتم با جبرئيل اين مرد كيست و اينان كه اند؟ گفت: اين هارون است كه محبوب بنى اسرائيل بود و اين قوم پيرامن او بنى اسرائيل اند، امّت او و امّت موسى. از آنجا بر آسمان ششم رفتيم. جبرئيل استفتاح كرد و در بگشادند و مرا تحيّت كردند. در آسمان ششم مردى را ديدم نشسته. چون مرا ديد، بگريست. گفتم: جبرئيل را اين كيست؟ گفت: اين موسى عمران است. گفتم: چرا مى گريد؟ گفت: براى آنكه بنى اسرائيل دعوى كردند كه از او گرامى تر خدا را بنده نيست و تو از او به سالهاى دراز آمده و پايه تو اين است و نيز مى گويد هر پيغمبرى را فخر
به امّت باشد و نيز امّت تو از امّت او بيشترند و بهتر. از آنجا برفتيم تا به آسمان هفتم. دَر بزد و بگشادند و مرا تحيّت كردند؛ هم چنان آنان كه پيش ايشان بودند. در آسمان هفتم مردى كهل را ديدم، بر در بهشت بر كسى نشسته بود و به نزديك جماعتى نشسته بودند با جامهاى سفيد، و جماعتى دگر كه در گونه ايشان كدورتى بود، برفتند و در آبى رفتند و از آن آب خويشتن بشستند. گونه ايشان صافى شد بعضى صفا و از آنجا برآمدند و در جويى ديگر شدند و از آن جوى غسل كردند. الوان ايشان نيك صافى شد. بيامدند و با نزديك اصحاب خود آمدند. من گفتم: يا جبرئيل! اين مرد كيست و اينان كه اند پيرامن او و اين جويها چيست؟ گفت: اين پدر تو است ابراهيم خليل اللّه عليه السلام و او اوّل كس است كه بر زمين پير شد و امّا اين جماعت كه روى ايشان سفيد شد و صافى آنان اند كه «آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ»۵ به ظلم ايمان آوردند و ايمان خود به ظلم و فسق مختلط و پوشيده نكردند و امّا اينان كه در الوان ايشان چيزى بود، آنان اند: «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً»۶ ؛ عمل صالح با عمل بد برآميخته اند. آن گه توبه كردند، خداى تعالى توبه ايشان را قبول كرد و امّا اين جويهاى سه گانه يكى رحمت خداست، و يكى نعمت او، و يكى شراب طهور و ابراهيم عليه السلام پشت به خانه باز داده بود. گفتم: يا جبرئيل! اين خانه چيست؟ گفت: بيت المعمور است كه هر روز هفتاد هزار فرشته در او شوند تا قيامت نوبت به اوّلينان نرسد. از آنجا برفتيم تا به سدرة المنتهى رسيديم. درختى ديدم بر او برگها بود. هر برگى چندان كه دنيا و اهل دنيا را سايه كند و بر او بويى بود و ميوه چون بنق به بزرگى چند قلها بحر. از زير آن درخت چهار چشمه بود: دو ظاهر و دو پنهان. امّا آن دو ظاهر، نيل و فرات بود و امّا آن دو جوى پنهان، به بهشت مى رفت و از اصل او چهار جويى به در مى آمد از آب و مى و شير و انگبين و هى قوله
تعالى: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ»۷ . و اين درخت بر حدّ آسمان هفتم است از جانب بهشت و شاخهاى آن در زير كرسى است. رسول عليه السلام گفت: چون به سدرة المنتهى رسيدم، مى شناختم كه درخت سدره است به شاخ و برگش، جز كه نورى بر آن درخت نشست از نورهاى خداى تعالى كه وصف آن كس نداند و هو قوله: «إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى»۸ . و از فرشتگان كه عدد ايشان جز خدا نداند بر صورت ملخ زرّين بيامدند و بر آن درخت نشستند و چندان فرشته بود گرداگرد پيرامن آن كه عدد ايشان جز خدا نداند».

1.روض الجنان، ج ۱۲، ص ۱۲۹ ـ ۱۳۰.

2.الأعراف (۷): آيه ۸۶.

3.المؤمنون (۲۳): آيه ۱.

4.المؤمنون (۲۳): آيه ۱۴.

5.الأنعام (۶): آيه ۸۲ .

6.التوبة (۹): آيه ۱۰۲.

7.محمّد (۴۷): آيه ۱۵.

8.النّجم (۵۳): ۱۶.

  • نام منبع :
    تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    علوي، ابوالحسن
    تعداد جلد :
    3
    ناشر :
    سازمان چاپ و نشر دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1384
    نوبت چاپ :
    اوّل
تعداد بازدید : 44192
صفحه از 647
پرینت  ارسال به