۱۹۶۸.در خبر است كه متعنّتى از اميرالمؤمنين على عليه السلام پرسيد كه سگ اصحاب كهف را چه رنگ بود. او دانسته بود كه اگر به لون معيّن اشاره كند كه او را معلوم بود، او بر او برهانى خواهد و اقامت برهان بر اين معنى متعذّر بود. گفت:«به رنگ سگ بود»؛ براى آنكه همه رنگ در سگ توان يافت.
(تفسير ابوالفتوح رازى ۱ ، ج 3، ص 411)
۱۹۶۹.پسر كوّا از اميرالمؤمنين على عليه السلام پرسيد در مسائل كه ذوالقرنين پادشاه بود يا پيغمبر؟
گفت:«بنده صالح بود خداى را، خداى را دوست داشت و خدا او را دوست داشت و نصيحت كرد براى خدا، خدا او را نصيحت كرد».
گفت: خبر ده مرا از قرنهاى او. از زر بود يا از سيم؟
گفت: «نه از زر بود و نه از سيم وليكن او قوم را دعوت كرد به توحيد. بر جانبى از سرش بزدند برفت و غايب شد و باز آمد و دعوت كرد، بر جانبى ديگر بزدند او را».
(تفسير ابوالفتوح رازى ۲ ، ج 3، ص 445 ـ 446)
۱۹۷۰.اميرالمؤمنين عليه السلام گفت:«بالاى ايشان (يأجوج و مأجوج) يك بدست بيش نيست و بهرى از ايشان درازند و ايشان دندان و چنگال دارند؛ چنان كه سباع. چون چيزى خورند، آواز دندان هاى ايشان به مانند اشتر باشد كه نشخوار كند يا ستور كه علف خورند. و به مانند چهارپاى موى دارند و بر اندام پوشش ايشان موى است، از سرما و گرما به آن موى خويشتن را پوشيده دارند. و گوشهاى بزرگ دارند: يكى پرموى چون پشم گوسفند و يكى اندك موى. چون بخسبند، لحاف كنند و ديگرى دواج بسازند و هيچ از ايشان نباشد كه بميرند، الاّ آنكه هزار فرزند بزايند. چون هزار تمام بزايد، بداند كه وقت مرگ است او را و به وت ربيع. چنان كه ما را باران آيد،
ايشان را از دريا ماهى آيد، چندان كه جز خداى حدّ و اندازه آن نداند، ايشان بگيرند آن ماهيان را و ذخيره كنند تا سالى ديگر و يكديگر را به آواز كبوتر خوانند و آواز بلندشان چون بانگ گرگ باشد و جفت چنان گيرند كه بهايم».