قدر ، تفصيل قضا باشد و اقرب به تحقيق اطلاق ثانى است اعنى اطلاق به حسب وجود ؛ چه ظاهر اين است كه قضا و قدر ، اعتبارى باشند مر اشيا را به اعتبار تعلق فاعليت واجب الوجود به اشيا و علم نيست مگر ظهور و انكشاف اشيا . و چون اين جمله دانسته شد ثابت شد كه جميع موجودات كليه و جزئيه واقع اند به قضا و قدر الهى ؛ اما در غير افعال عباد بر سبيل حتم و لزوم ، و اما در افعال عباد بر سبيل تعليق بر اراده ايشان ۱ .
و مراد از قضا و قدر در افعال عباد آن است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث اصبغ بن نباته فرمود ۲ و مضمون آن حديث آن است كه : بعد از انصراف از حرب صفين شيخى كه در آن سفر همراه بود ، از حضرت سؤال كرد كه : يا اميرالمؤمنين! خبر ده مرا از رفتن به شام كه به قضا و قدر خداى تعالى بود يا نه ؟ فرمود : نعم يا شيخ ! به هيچ بلندى بر نرفتيد و به هيچ پستى فرود نيامديد مگر به قضا و قدر خداى تعالى . شيخ گفت : پس رنج من نزد خداى تعالى محبوب نبود و مرا هيچ اجرى نباشد؟! حضرت فرمود : به تحقيق كه عظيم گردانيده شده است اجر شما در مسير و منقلب شما كه به اراده خود رفتيد و اطاعت امام خود كرديد و در اين رفتن مجبور نبوديد . شيخ گفت : چون مجبور نبوديم و حال آن كه قضا و قدر ما را برد ؟
حضرت فرمود كه : مگر قضاى حتم و قدر لازم گمان كرده[ اى ]؟ چنين نيست ؛ كه اگر چنين بودى ، هر آينه باطل شدى وعد و وعيد و ثواب [ و ] عقاب و امر و نهى از خداى تعالى . اين اعتقاد اخوان عبده اوثان و جنود شيطان است ، بلكه امر خداى تعالى تخيير است و نهى خداى تعالى تحذير ؛ نه مغلوب عاصى است و نه مكروه مطيع ، و ارسال رسل و انزال كتب از روى هزل و بازى نبوده و خلق سماوات و ارض
1.در حاشيه خطى چنين آمده : حاصل : ذكر في هذا التزيين أن المشية والقضاء مترادفان ، والقضاء قد يطلق على العلم البسيط الإجمالي ، وقد يطلق على المعلول الأوّل ، فكذا المشية ، لكن الإطلاق الأخير أقرب إلى التحقيق ، ومن هنا يلوح تفسير «الذكر الأوّل» الذي ورد في حديث يونس ، وأن المراد منه هو المعلول الأول ، فتأمل جداً . «منه عُفي عنه» .
2.رجوع كنيد به الطرائف ابن طاووس ، ج ۲ ، ص ۳۲۶ في جملة من اعتقادات الأربعة المذاهب .