دفع اعتراضٍ ربما يخطر بالبال في هذا المقام
گر به ايجادى تو را حاجت بودور به اعدامى تو را رغبت شود
بايد آن را كرد از حق مسئلتبا خضوع وعجز و فقر و مسكنت
موقن و جازم كه گشته مستجابليك بر وجهى كه حق داند صواب
نه كه چون صبيان و جهّال عوامتنگ دل گردى نيابى چون مرام
ضعف عقل عابد آن بود اى عزيزكش نبود اين پايه عرفان و تميز
بود مركوز ضميرش كان مكانبى خرى معيوب باشد، حيف از آن
زعم او آن بُد كه بى ايجاد خرهست خلق آن حشايش بى ثمر
گفته گويا با وجود مصلحتخلقِ خَر نا كردن آمد بى جهت
كم بود عقلى كه سالم باشد اواز چنين ضعفى كنى گر جستجو
پس مخند اى شيخ بر عابد ز جهلهان مَدان رستن ز نقص عقل سهل
در كمينِ خود نشينى گر دمىخويش را بينى كم از عابد همى
حق به سقمى مبتلا سازد تو رايا به فقر وفاقه اندازد تو را
خشم گيرى بر وى اندر باطنتگرچه در ظاهر نمائى ساكنت
بلكه گاهى هم كنى اظهار خشمبندى از انواع نعمتهاش چشم
مرد بايد كز خدا راضى بُوَددر امور خويش خود قاضى بود
گر تو خواهى تا ز حق باشى رضانِه سر تسليم بر حكم قضا
وه چه خوش مى گفت پير عشق كيشچون به چرخ آمد ز شوق يار خويش:
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجدّاى عجب من عاشقِ اين هر دو ضدّ
نا خوشِ او خوش بُوَد بر جان منجان فداى يارِ تن رنجان من
عقل خود را آن زمان ميدان قوىكه دو اسبه سوى اين مقصد دوى
گر خَلَد در خاطرت «ياليت كان»آن ز ضعف عقل مِيدان بى گمان
قدر ضعف امّا بود حسب الرسوخاين بود ميزانش اى شيخ الشيوخ