145
الذّريعة الي حافظ الشّريعة ج1

دفع اعتراضٍ ربما يخطر بالبال في هذا المقام

گر به ايجادى تو را حاجت بودور به اعدامى تو را رغبت شود
بايد آن را كرد از حق مسئلتبا خضوع وعجز و فقر و مسكنت
موقن و جازم كه گشته مستجابليك بر وجهى كه حق داند صواب
نه كه چون صبيان و جهّال عوامتنگ دل گردى نيابى چون مرام
ضعف عقل عابد آن بود اى عزيزكش نبود اين پايه عرفان و تميز
بود مركوز ضميرش كان مكانبى خرى معيوب باشد، حيف از آن
زعم او آن بُد كه بى ايجاد خرهست خلق آن حشايش بى ثمر
گفته گويا با وجود مصلحتخلقِ خَر نا كردن آمد بى جهت
كم بود عقلى كه سالم باشد اواز چنين ضعفى كنى گر جستجو
پس مخند اى شيخ بر عابد ز جهلهان مَدان رستن ز نقص عقل سهل
در كمينِ خود نشينى گر دمىخويش را بينى كم از عابد همى
حق به سقمى مبتلا سازد تو رايا به فقر وفاقه اندازد تو را
خشم گيرى بر وى اندر باطنتگرچه در ظاهر نمائى ساكنت
بلكه گاهى هم كنى اظهار خشمبندى از انواع نعمتهاش چشم
مرد بايد كز خدا راضى بُوَددر امور خويش خود قاضى بود
گر تو خواهى تا ز حق باشى رضانِه سر تسليم بر حكم قضا
وه چه خوش مى گفت پير عشق كيشچون به چرخ آمد ز شوق يار خويش:
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجدّاى عجب من عاشقِ اين هر دو ضدّ
نا خوشِ او خوش بُوَد بر جان منجان فداى يارِ تن رنجان من
عقل خود را آن زمان ميدان قوىكه دو اسبه سوى اين مقصد دوى
گر خَلَد در خاطرت «ياليت كان»آن ز ضعف عقل مِيدان بى گمان
قدر ضعف امّا بود حسب الرسوخاين بود ميزانش اى شيخ الشيوخ


الذّريعة الي حافظ الشّريعة ج1
144

تحقيق حال على وجه لا يبقى للاستشكال مجال

ضعف عقلى از سياق ما جراگرچه معلوم است هر ذى عقل را
ليك مخفى مانده وجه ضعف عقلفحص بايد كرد از فحواى نقل
چون ملك تا روز ديگر شد پديدمنشأ نقصان اجر از وى نديد
گشت مستنبط ازين كان عقل سستبود اعمال و عباداتش درست
كرده بُد تصحيح آداب عملتا نباشد در عباداتش خلل
مدّتى با اهل دانش خلطه داشتبعد از آن ، همّت سوى عزلت گماشت
بهر حق كرد آن جزيره اختيارچون نديد او بِهْ ز طاعت هيچ كار
احتياط آن دان كه تا حملى توانبر چنان مردى نگردى بد گمان
حكم بر نقصان او كن آنقدركز كلامش لازم آيد و ز خبر
ظنّ و تخمين را مياور در ميان«إنّ بعض الظنّ إثمّ»را بخوان
بيش ازين ظاهر نشد از قول اوگر خرى بهر چَرا كرد آرزو
گفت رب را كاش بودى يك حمارتا چريدى اين حشيش بى شمار
خواست خر بهر صفاى آن زمينزانكه علّت مقتضى نَبْوَد جز اين
بود غمگين عابد و مى گفت : حيفكين مكان گردد مشوّه فصل صيف
زانكه از گرما علف گردد حطامپس نمايد زشت اين جا و مقام
خر نبودن ، گشته عيب اين مكانورنه مانندش نباشد در جهان
گر بُدى خر ، كردمى در وى رهاچون علف افتادى از حسن و بها
هم نبودى خلق اينها بى مرامهم نگشتى زشت اين جا و مقام
مركب و تجسيم ازين بيگانه استذكر شان از بابت افسانه است
عابد از تدبير حق راضى نبودخلقِ خر، در عقلش اصلح مى نمود
بود جاهل كانچه مى آيد پديدآنچنان بايد بر آن نَبْوَد مزيد
بهترين اوضاع و محكمتر نسقآن بود كان در وجود آمد ز حق
نيست تدبيرى چو تدبير ازلجمله مشكلها ازين گرديده حل

  • نام منبع :
    الذّريعة الي حافظ الشّريعة ج1
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : الدرایتی، محمد حسین
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    الاولی
تعداد بازدید : 166841
صفحه از 637
پرینت  ارسال به