است كه من درخواب مانده ام، عيب آن است كه انسان جز عيب نبيند .جان پاك غيب كجاعيب مى بيند؟هر چه عيب ناميده مـى شود نسبت به مخلوق جاهل، عيب است نه نسبت به آن كه قبول و رد هرچيز با اوست » ۱ در نمونه اى ديگر از اين دست، مولـوى درحكايت ركابدار امير مؤمنان عليه السلام و پيش گويى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى آورد:
گفت پيغمبر به گوش چاكرمكاوبُرد روزى ز گردن اين سرم
كرد آگه آن رسول از وحى دوستكه هلاكم عاقبت بر دست اوست
او همى گويد بكش پيشين مراتا نيايد از من اين منكر خطا
من همى گويم چو مرگ من ز تستباقضا من چون توانم حيله جُست؟
او همى افتد به پيشم كاى كريممر مرا كن از براى حق، دونيم
تا نيايد بر من اين انجام بدتا نسوز د جان من برجان خود
من همى گويم بر او «جفّ القلم»زان قلم بس سرنگون گردد علم
هيچ بغضى نيست در جانم ز توزان كه اين را من نمى دانم زتو
آلت حقّى تو، فاعل، دستِ حقچون زنم بر آلتِ حق ،طعن و دَق؟!
(دفتر اوّل ـ ابيات 52 ـ 3844)
هنگامى كه ابن ملجم از رويداد خونينى آگاه مى شود كه با دست او در آينده انجام خواهد گرفت، نزد امير المومنين عليه السلام آمده مى گويد: يا على اگر من به چنين جنايتى دست خواهم زد، هم اكنون حاضرم كه مرابكشى تا به چنين جنايتى دست نيالايم. اما ـ به تعبير مولوى ـ على عليه السلام پاسخ مى دهد: سر نوشت قطعى رانمى توان تغيير داد .اگردر سرنوشت من چنين است كه تو قاتل منى، من چگونه قاتل خود رابكشم؟
عبارت« جفّ القلم»در بيت كه اشاره به عبارت مشهور «جفّ القلم بما هو كائن » ۲
1.ـ نثرى، نثر وشرح مثنوى، ج ۱، ص ۱۳۹ ـ ۱۴۰
2.- عبارت ديگر چنين است: «جفّ القلم بما انت لاق». آن چه را كه خواهى ديد، قلم آن رانوشته وتمام كرده است. (طريحى، مجمع البحرين، ماده جفف، ص ۲۸۶)