تاريخ: دوشنبه 1394/1/31

384 - صرفه­ جویی در عمر

اللّهُمَّ صَلِّ على محمّدٍ و آلِهِ، و اكفِني ما يَشغَلُنِي الاهتِمامُ بهِ، و استَعمِلْني بما تَسألُنِي غَدا عَنهُ، و استَفرِغْ أيّامِي فيما خَلَقتَنِي لَه‏.[۱]

در این سه فراز از دعای نورانی مکارم الاخلاق که بعد از درخواست صلوات بر اهل بیت علیهم السلام بیان شده، مطلبی مرتبط با هم مطرح شده است و آن عبارت است از صرفه‌جویی وقت در جهت دستیابی انسان به فلسفه آفرینش خود .
ترجمه جمله اول این است: خدایا! مرا از آنچه اهتمام به آن مشغولم می‌سازد کفایت کن. این فراز در واقع، دعایی است برای صرفه‌جویی در وقت، چه اینکه از خدا می‌خواهیم به ما توفیق حداکثر استفاده از اوقات عمرمان را عنایت کند. در این رابطه چند نکته قابل توجه است که در قرآن و رهنمودهای اهل بیت علیهم السلام به آنها اشاره شده است.
نکته اول: هر انسانی مقدار معیّنی وقت برای زندگی دارد که نه کم می­شود و نه زیاد. در قرآن می­خوانیم:
﴿ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُون﴾[۲]
رسول اکرم صلّی الله علیه و آله طبق نقل می‌فرماید:
إنَّ العُمرَ مَحدودٌ لَن يَتَجاوَزَ أحَدٌ ما قُدِّرَ لَهُ، فبادِروا قَبلَ نَفاذِ الأجَلِ.[۳]
مدت زندگانى، محدود است و هيچ كس از عمرى كه برايش مقدّر شده است، هرگز فراتر نمى‏رود. پس، پيش از آن كه عمر به سر آيد بشتابيد.
همه این را می‌دانیم که عمرمان محدود است، ولیکن در عمل گویا نمی‌دانیم، لذا باید پیش از به پایان رسیدن، از لحظه لحظه عمر استفاده کرد.
نکته دوم: برای مقدار باقیمانده از عمر انسان نمی­توان قیمت تعیین کرد، حال یک ثانیه یا یک دقیقه یا یک روز یا یک سال، هر مقدار که باشد قابل قیمت­گذاری نیست؛ چه اینکه می­توان با آن گذشته را جبران کرد. از امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده که می­فرماید:
بَقِيَّةُ عُمرِ المُؤمِنِ لا قيمَةَ لَها، يُدرِكُ بِها ما قَد فاتَ، و يُحيي ما ماتَ.[۴]
باقيمانده عمر مؤمن، قيمت ناپذير است، به وسيله آن گذشته را جبران مى‏كند و آنچه را مُرده است زنده مى‏گرداند.
همچنین در روایت دیگری از آن حضرت نقل شده که فرمود:
لَيسَ شَي‏ءٌ أعَزَّ مِنَ الكِبريتِ الأحمَرِ إلّا ما بَقِيَ مِن عُمرِ المُؤمِنِ.[۵]
چيزى عزیزتر و کمیاب­تر از کیمیا نيست، مگر باقيمانده عمر مؤمن.
مرحوم ملا احمد نراقی در طاقدیس داستانی را نقل می‌کند که خیلی آموزنده است. می‌گوید:
بُد يكى طرّار از اهل دَوان رفت تا دكّان بقّالى روان
پس به آن بقّال گفت اى ارجمند گِردكانت را هزارى گو به چند
یک نفر از اهل دوان که نام دهی است در حومه کازرون، رفت از دکان بقالی گردو بخرد. پرسید: قیمت هزار تا گردو چقدر است؟ بقال گفت: ده درهم. پرسید صد تا گردو چقدر است؟ گفت: یک درهم. همین طور یکی یکی آمد پایین تا اینکه پرسید: قیمت یک دانه گردو چه مقدار است؟ پاسخ داد: ارزشی ندارد. بعد گفت حالا که قیمتی ندارد، یک دانه گردو به من بده! بقال هم داد. این کار را چند بار تکرار کرد و چند عدد گردو از او مجاناً گرفت، تا اینکه بقال گفت: ای فریبکار آمدی من را فریب بدهی!
گفت بازم گِردكانى كن عطا گفت بقال از كجايى اى فَتى
گفت باشد موطن من در دَوان شهر مولينا جلال نكته‌دان
گفت رو اى دزد طرّار دَغَل ديگرى را ده فريب از اين حِيَل
باد نفرين بر جلال الدين تو كو نمود اين نكته‌ها تلقين تو
بعد رو می‌کند به کسی که این داستان را می‌خواند، می‌گوید:
ای تو کودن‌تر ز بقال دکان بی‌بهاتر عمرت از ده گردکان[۶]
اگر کسی بگوید از عمر تو چهل سال مانده، آیا آن را می­فروشی؟ می­گویی قیمت ندارد؛ ولی همین عمر ارزشمند و کمیاب­تر از کیمیا را شیطان نفس، ذره ذره، می­گیرد و در نهایت همه آن را دست رفته خواهی دید.
در شعری عربی هم در این­باره آمده است:
الدهر ساومنی عمری فقلت له ما بعت عمری بالدنیا و ما فیها
ثم اشتراه بتدریج بلا ثمن تبت یدا صفقة قد خاب شاریها
یعنی: روزگار در خریدن عمرم مساومه می‏کرد [ اصرار بر معامله می کرد ]، ولی من می‏گفتم آن را، حتّی به قیمت دنیا و آنچه در آنست هم نمی‏دهم، ! اما به تدریج، آن را رایگان از من خرید، !! نابود باد دو دست معامله­گری که فروشنده‏اش زیان دید .
بنا بر این، باید ـ چنانچه در این فراز نورانی آمده بود ـ از خدا بخواهیم تا کمک کند که این عمر را صرف کارهای غیر مهم نکنیم.


[۱]الصحيفة السجّاديّة: الدعاء ۲۰.
[۳]أعلام الدين، دیلمی، ص۳۳۶، ح۱۲.
[۶]مثنوی طاقدیس، ملا احمد نراقی، ص۶۲.