و حشوى اين گونه نبودهاند كه دقّتهاى فلسفى داشته باشند و لزوماً شيئيت را از معدومات نفى كنند. ولى عبد الجليل بدون توجّه به تقسيمبندى نويسنده، خود را وارد اين بحث نموده است؛ بحثى كه با دقّتهاى فلسفى، كاملاً نفى و باطل مىشود.جالب اين كه براى اثبات سخن خود در يك مسئله عقلى و علمى، به سخنان لغويان تمسّك مىكند.
قزوينى مىگويد:
خلافى نيست كه متكلّمان و محقّقان شيعه را مذهب اين است خلفاً عن سلف كه بارى تعالى عالم است لنفسه و لذاته لا عن علّة و لا عن حاجة و چون لم يزل حاصل بوده است بر اين صفت اعنى عالمى لابد او را غير ذات پاك خود معلوماتى باشد و محال باشد كه معلومات - كه غير ذات بارى تعالى باشد - موجود باشد. پس معدوم باشد و معدوم را اين جا شىء گويند و از اصطلاح معتبر اهل لغت معلوم است كه گويند: هذا شىء موجود و هذا شىء معدوم. و اين لفظى است مشتمل هر دو معنى را و مذهب اهل عدل، اين است.۱
بحث ديگر، در باره صفت حال است كه نويسنده بعض فضائح الروافض مىنويسد: «رافضى گويد: خداى را صفتى ديگر هست كه آن را صفت حالت گويند و...».۲
پاسخ قزوينى در اين زمينه چنين است:
اولاً مذهب محقّقان شيعه اصوليه چون علم الهدى و مرتضى بغداد و شيخ كبير بو جعفر و همه محقّقان اصوليه موافقت اكثر اهل عدل را چنان است كه بارى تعالى موصوف است به صفتى كه آن را صفت حالت گويند و مخالفت ثابت است ميان قديم و جواهر و اعراض بدان صفت، و آن صفت خداى است كه غير قديم را آن صفت و مثل آن صفت و قبيل آن صفت نيست و بارى تعالى بدان صفت در كون معلوم مىآيد دون صفات اربعه كه مقتضيات است.۳