تشيّع و تصوّف در كتاب «نقض» - صفحه 454

است و علما و مذكّران و عارفان سنّى، همه سال بر سر كرسى‏ها گويند و لاف مى‏زنند كه: شيخ حسين منصور حلّاج، روزى بر شيرى سهمناكِ غضوب نشسته بود و اژدهايى‏دُمان را در دست گرفته زنده، از دروازه بغداد در آمد و در گِرد شهر بگشت و انا الحق بزد... حسن بصرى در راه باديه، به رابعه عدويّه رسيد، رابعه را گفت: چه مى‏خورى؟ رابعه دست به خاك باديه آغازيد و مشتى از آن خاك برداشت و شيخ را گفت: بستان و بخور. تا در صحرا بود، خاك بود به بول شتر ممزوج شده، چون از دست رابعه به دهان شيخ آمد، مغز بادام و شكر سفيد بود... اگر حسين منصور و رابعه را اين منزلت هست، در حقّ رضا هم روا بايد داشتن.۱
بنابر اين، روشن است كه مؤلّف، اين شخصيت‏ها را محترم و داراى كرامات دانسته و آنها را تلقّى به قبول مى‏كند.

متصوّفه شيعى‏

در جايى ديگر از كتاب مى‏توان مطالبى فراتر از آنچه گفته شد را يافت. از جمله اين كه وقتى صحبت از متصوّفه و عبّاد و زهّاد مى‏شود، مؤلّف، آنها را انسان‏هايى شايسته و عدلى‏مذهب مى‏داند كه بسيار به شيعه نزديك شده‏اند و از آنها به مثبتان توحيد و عدل ياد مى‏كند؛ چرا كه عدل، يكى از ويژگى‏هاى بارز تشيّع است.
امّا زهّاد و عبّاد و اهل اشارت و موعظت، همه عدلى‏مذهب بوده‏اند و مذهب سلفِ صالح گفته‏اند و از جبر و تشبيه تبرّا كرده‏اند، چون: عمرو عبيد، و واصل عطا، و حسن بصرى، و شيخ بو بكر شِبلى، و جنيد، شيخ روزگار بايزيد بسطامى، و بوسعيد بوالخير. و شيعه در اين جماعت، ظنّ نيكو دارد از بهر آن كه عدلى و معتقد بوده‏اند.۲
در ادامه مى‏گويد:
جماعتى از آن طايفه كه بلاشبهه شيعى مذهب و اصولى و معتقد بوده‏اند:

1.همان، ص ۷۰ - ۷۱.

2.همان، ص ۲۱۳.

صفحه از 460