مىرسد - در بُعدِ عمومى، همگانى، نهادى و سازمانىِ خود، تمام موضوعات فرهنگى و بلاغى و خطابى و انسانشناختى را در خود جاى مىدهد؛ يعنى موضوعاتى كه براى سخن و كلامِ اسلامىِ كلاسيك، در باره مسئله «دانش» لازم است. از يك سو، پيشرفت و پرورشِ آموزش و تعليمِ شفاهى، به همراه احساس علاقه و اخلاص و ارادتمندىِ شاگرد نسبت به استادِ خود، از يك ماهيت فعّال در برابر بُعدِ سياسى و اقتصادىِ موجود در آن «شهر» برخوردار مىگردد، و از سوى ديگر، «بركتِ» حضورِ استاد، در منطقهاى محدود كه دقيقاً در همان «شهر» واقع شده است، مشخّص مىگردد.
بدين سان، نوعى ماهيت ملموس و اجتماعى - كه با ماهيتِ هميشگى «وقفى» بودن آن مكان همراه است - ، به قدرتِ مفيد و سودبخش «بركتِ» حضور استاد مدرّس افزوده مىشود (دِكُبِر 1993م و چَمبِرلين 1997م. نمونه شهر دمشق، واقعيتى بسيار مشهود را آشكار مىسازد). بدين ترتيب، كمكم نام «دار العلم» كه به «دار الكتب» يا «كتابخانه» تغيير يافته است، از لا به لاى صفحاتِ منابع تاريخى محو مىگردد؛ امّا نه از واقعيتِ موجود. بويژه آن هنگام كه اين منابع، به توصيف و توضيح دادن الگويى تاريخى - كه در تلاش است از ارتباط جديدى كه ميان «علم و دانش» و بُعد «شهرى و عمومىِ» موجود در «سياستِ فرهنگىِ» سلجوقيان وجود دارد - ، اقدام مىكنند.
به نظر مىرسد كه دقيقاً از طريق همين تصاويرى كه از ارتباطى ميان «قدرت حكومتى» و «علم و دانش» داد سخن مىدهند، مركز شهرىِ مهم ديگرى براى انتقال و حفاظت از «علم و دانش» شكل مىگيرد كه در كنار «مدرسه» جاى خواهد گرفت؛ يعنى احداث «بيمارستان» و نيز «كتابخانه»اى كه آن بيمارستان در محدوده خود دارا خواهد بود.
در اين جا، صرفاً مايلم چند توضيح كوتاهِ تاريخى - فرهنگى از اين تصويرِ تغييريافته تقديم كنم، بدون آن كه ناگزير باشم انواع توضيحاتِ مُفصّل و پيچيدهاى كه به نظام اجتماعى مربوط است ارائه كنم. آنچه در اين مورد بسيار مشهود و گوياست، همانا شكوه و جلالى است كه در دربارِ خليفه المُستَرشد (1118 - 1135م) وجود