را ميان «قدرت حكومتى» و «علم و دانش» ايجاد كند. آن نيز بدين خاطر كه «مدرسه»، از نظر ظاهرى و نمادين، در خارج از فضاى دربار قرار داشت و براى «شهرى» كه در آن واقع شده بود، قطب و مركزيت ديگرى ايجاد مىكرد كه اين مركزيت، با حضور يك استادِ فاضل و دانشمند، و يك فقيه و عالِم بزرگ كه براى تدريس به آن مركز فراخوانده مىشد، مشخّص مىگرديد.
در اين جا، تصويرِ مؤسّس و بنيانگذار، ديگر آن تصوير كليدى به مانند دوران استقرار «دار العلم»ها نيست؛ در اين دوران، سياست فرهنگىِ وزير اعظم، اين است كه براى برقرارى ارتباطى نزديك با «شهر»، از تصوير يك استادِ دانشمند يارى بجويد. بدين سان، چونان كه همه مىدانند، نظام الملك، «نظاميه» را تأسيس نمود و فقيه بزرگ، ابو اسحاق شيرازى را كه شافعى مذهب بود، براى تعليم دادن به دانشجويان آن «مدرسه»، به بغداد دعوت نمود.
به همان اندازه، حتّى تصوير «حاكم»، در اين دوران و با اين نوع ديدگاه جديد، در مقايسه با تصويرى كه در دوران گذشته داشت دستخوش تغييراتى مىگردد. در لا به لاى صفحاتِ سياستنامه، ما با تصويرِ حاكمى كه تعليماتى از سوى استادانى عالى مقام دريافت مىدارد، رويارو مىشويم. بدين ترتيب، توبيخ و انتقادهاى فيلسوف كه به عنوان الگويى براى دوران باستان به شمار مىرفته است و همانا به معناى «ارتباط» و «واسطه»اى ميان حاكمى عادل و همچون مشاورى است كه معلّم «ادب» در دوران سلسله عباسى به شمار مىرفت، با فرهيختگى و علم و دانش يك فقيه جايگزين مىگردد (به كتاب فاتحة العلوم غزّالى مراجعه شود. به نظر غزّالى، حضور يك فقيه و پندها و نصايح خردمندانهاى كه به حاكم تقديم مىدارد، قابليت داورى و قضاوت كردن را به آن حاكم عنايت مىكند و همزمان موجب مىگردد تا وى ماهيتى قانونى و شرعى پيدا كند و به همان اندازه، به آن فقيه بسيار دانشمند و فاضل اجازه مىدهد كه آزادى خود را همچنان محفوظ نگاه دارد).
بدينترتيب، «مدرسه» - كه پديده جديد و نوظهورى در جامعه آن دوران به نظر