يك شىء منقول و فناپذير قابل مالكيّت به مانند «كتاب»، تسرّى پيدا مىكند و بديهى است كه اين وضعيت، به نوعى در تضاد با اصل قانونى حفظ مطلوب و طولانى مدّتِ مالكيت، در قوانين قضايى و حقوقى قرار مىگيرد.
در دوران حكومت آل بويه، هرگونه پژوهشى، حدّ اكثر در داخل فضاى «دار العلم» صورت مىگرفت، حال آن كه در دوران حكومت سلجوقيان، با نوعى تغيير و دگرديسى در چارچوب اصلى رو به رو مىشويم؛ جايى كه ارتباط ميان «دانش» و «جامعه»، ماهيتى مشخّصتر پيدا مىكند. و از آن پس ، الگوى انتقالِ «دانش» از طريق «مدرسه» شكل مىگيرد. بدين ترتيب، كتاب نقض به عنوان متنى شيعى، نشانگرِ يكسانى و انطباق اين اوضاع نيست؛ بلكه نشانگرِ شركتِ كامل و مطلقِ نخبگانِ انديشمند و هوشمندِ شيعى در برابر اين روند [مثبت] تغيير و دگرگونى است.
اين اثر، به عنوان منبعى متعلّق به دوران سلجوقيان، سرنخهاى مبتنى بر تغييرى كلّى و عمومى را نسبت به تصوّر و انديشه جامعه آن دوران، در برابر مسئله «دانش» نشان مىدهد و از الگوها و نمونههاى ارتباطى و بهرهبردارى آن الگوها داد سخن مىدهد. اندكى بعد، بازتاب اين تغيير را از ديدگاه تاريخى مورد بررسى قرار خواهيم داد، در جايى كه كتاب نقض، به چيزى اشاره خواهد كرد كه به نظر نگارنده اين سطور، تداوم نوعى سبك و شيوه اربابمنشانه و حمايت و پشتيبانى مالى و فكرى به مانند دوران قديم [پيش از سلاجقه ]است.
فصل سوم : [دار العلم، الگوى تقليدى براى مدرسه]
حقيقتاً كدامين جنبه اصلى و اساسى از «دار العلم»، به عنوان مدل و الگوى تقليدى براى «مدرسه» برگزيده شد؟ بدون ترديد، نگاهدارى از كتب، به عنوان ضرورتى عمومى و همگانى براى جامعه، نخستين هدف بوده است. در مركزيت موجود در «كتابخانه» (در هر دو نظام موجود)، آدمى مىتواند نوعى يكپارچگى و نظمِ تقريباً آنى را مشاهده نمايد. يعنى نوعى انتقالِ بديهى و مشهود از يك سازماندهى داخلى از سوى نخستين فضاى اجتماعى به دومين فضاى اجتماعى (اين موضوع از سوى اِش