است و علما و مذكّران و عارفان سنّى، همه سال بر سر كرسىها گويند و لاف مىزنند كه: شيخ حسين منصور حلّاج، روزى بر شيرى سهمناكِ غضوب نشسته بود و اژدهايىدُمان را در دست گرفته زنده، از دروازه بغداد در آمد و در گِرد شهر بگشت و انا الحق بزد... حسن بصرى در راه باديه، به رابعه عدويّه رسيد، رابعه را گفت: چه مىخورى؟ رابعه دست به خاك باديه آغازيد و مشتى از آن خاك برداشت و شيخ را گفت: بستان و بخور. تا در صحرا بود، خاك بود به بول شتر ممزوج شده، چون از دست رابعه به دهان شيخ آمد، مغز بادام و شكر سفيد بود... اگر حسين منصور و رابعه را اين منزلت هست، در حقّ رضا هم روا بايد داشتن.۱
بنابر اين، روشن است كه مؤلّف، اين شخصيتها را محترم و داراى كرامات دانسته و آنها را تلقّى به قبول مىكند.
متصوّفه شيعى
در جايى ديگر از كتاب مىتوان مطالبى فراتر از آنچه گفته شد را يافت. از جمله اين كه وقتى صحبت از متصوّفه و عبّاد و زهّاد مىشود، مؤلّف، آنها را انسانهايى شايسته و عدلىمذهب مىداند كه بسيار به شيعه نزديك شدهاند و از آنها به مثبتان توحيد و عدل ياد مىكند؛ چرا كه عدل، يكى از ويژگىهاى بارز تشيّع است.
امّا زهّاد و عبّاد و اهل اشارت و موعظت، همه عدلىمذهب بودهاند و مذهب سلفِ صالح گفتهاند و از جبر و تشبيه تبرّا كردهاند، چون: عمرو عبيد، و واصل عطا، و حسن بصرى، و شيخ بو بكر شِبلى، و جنيد، شيخ روزگار بايزيد بسطامى، و بوسعيد بوالخير. و شيعه در اين جماعت، ظنّ نيكو دارد از بهر آن كه عدلى و معتقد بودهاند.۲
در ادامه مىگويد:
جماعتى از آن طايفه كه بلاشبهه شيعى مذهب و اصولى و معتقد بودهاند: