برنامهريزى فرهنگى مشخّصى كه معمولاً داراى ماهيت و هستهاى سنّى و نيز كاملاً «مخالف» با سياستهاى فرهنگىِ پيشين خود (در دوران حكومت آل بويه) بوده است، ارتباطى نزديك و جدايىناپذير نداشته است.
بر اساس اين نظريه، «دار العلم» و تمام «كتابخانه»هاى عمومى و يا نيمه عمومى، معمولاً به صورت نمادهايى روشنفكرانه و انديشمندانه از سوى اهل تفكّر و يا داراى ماهيتى تبليغاتى ظاهر مىشدهاند (مَكِنسِن - 1934 - 1935م)؛ يعنى همانا با ماهيتى بسيار «شيعى» (اِش 1967م، ص 67 و كرِمِر 1986م، ص 31). ليكن، گزارشهاى آن منبع ايرانىاى كه موجب گرديده است اين مقاله به رشته تحرير در آيد [يعنى كتاب نقض]، خلاف اين نظريه را به اثبات مىرسانَد و اغلب در پى آن است كه اين وضعيت را با قلمى ظريف و گاه همراه با طنز، بيان دارد و به نقل و آشكار ساختن نكاتى تعصّبآميز عليه آيين تشيّع اقدام ورزد؛ نكاتى كه دقيقاً از همين نوع اختلافات و درگيرىها تغذيه مىشود و تماماً بر اساس تصاويرى كه از «دانش» و متفكّران روشنفكر و نخبگان ارائه مىشود، پايهريزى شده است. نكاتى كه از ادغام شدن اين افراد روشنفكر به يك سيستم جديدِ انتقالِ «دانش»، كه در شكل و قالب «مدرسه» ظاهر مىگردد، سخن خواهد گفت.
يكى از اتّهاماتى كه اغلب بيان مىشود و در اين مقاله تلاش شده است پاسخى به آن داده شود، فقدان حضور دانشمندان و نخبگان شيعه در اين برنامههاى انديشمندانه آن دورانِ خاصّ است. در لا به لاى صفحات كتاب نقض، تلاش شده تا نشان داده شود كه آيين تشيّع اماميه، «مدرسه» را وسيلهاى مطلوب براى حضورِ مشهودِ شيعيان در برخى مراكزِ موجود در ايران قرار داده است و با در نظر گرفتن آن به عنوان يك الگو و يك مدلِ نظاميافته و نظامبخش در جهت انتقال «دانش»، به پافشارى روى اين نكته اصرار مىورزد و اعلام مىدارد كه همانا «مدرسه»، بنا به نوعى ضرورتِ شديد - كه عميقاً در فضا و محيط آن دوران احساس مىشده است - ، شكل گرفته و پاسخگوى اين نياز ضرورى در جامعه بوده است؛ چيزى كه مىتوانست موجب تحكيم و