اين تعبير و توضيح، از يك سو، وجودِ شيوه و روندى براى تأييدِ مطالعاتى در زمينه فقه و [مذهب اهل ]سنّت كه تمام نيرو و قدرت خود را از انواع مجادلات و استدلالهايى تقريباً با ماهيتى كاملاً مستقل و عميقاً تخصّصى به دست مىآورْد، ناديده مىانگارد و اهميّتى به آن نمىدهد؛ يعنى رويارويى جالب و جدّىاى كه ميان پيروان مذاهب سنّى صورت مىپذيرفت (و بيش از همه، ميان شافعيان و حنفيان) (به نوشتههاى بوليه در سال 1972 مراجعه شود).
اين وضعيت، موردى است كه مىتواند تفكّرى عميق را موجب شود، به گونهاى كه آدمى به انجام دادن تحقيقات متفاوتى در باره اصل و منشأ شكلگيرى «مدرسه» تشويق مىشود (براى مثال، به نوشتههاى سوردِل در سال 1976م و نيز «متحّده» در سال 1980م و سال 1997م مراجعه شود).
از سوى ديگر، اين نوع توضيح و تفسير، به گونهاى تمايل دارد كه به قضاوتى تقريباً شخصى و ذهنى اشاره كند، چنان كه آدمى را بر آن مىدارد كه آغاز شكلگيرى «مدرسه» را با همان اصطلاحاتِ معمول و هميشگى تعريف كند و آن را به عنوان نوعى «بازسازى اصلاحاتى» در نظر بگيرد (يعنى آيين سنّت كه آيين رسمىِ سلجوقيان است، در مقامِ مخالفت و مبارزه با آيين تشيّع و نامتعارف بودن انديشه حكّام آل بويه آشكار مىگردد) و اين نوع تفسير و قضاوت شخصى، ماهيتى كاملاً محافظهكارانه و شايد حتّى مرتجعانه به دست مىآورد و نشانه رجعت و عقبگرد است.
يكى ديگر از نشانههاى بعدىِ اين نوع تعبير و توضيح مىتواند ماهيت تحريم علم و دانش فلسفى و علمى باشد كه در «دار العلم»ها برعكس، به شدّت مورد توجّه قرار مىگرفته است؛ تحريمى كه در پايهريزى و بنيانگذارى نظام «مدرسه» و برنامههاى آموزشى آن، تأثيرى عميق بر جاى مىنهاده است (تيباوى 1962م و مقديسى 1981 م. در باره مواد و رشتههاى علمى در برنامههاى «مدارس»، به كتاب احسان اوغلو 2002 مراجعه شود).