اين نوع تفسير و توضيح موجب مىشود تا اِش نتيجه بگيرد كه «مدرسه»، به ابطال كردن ماهيت وجودىِ «دار العلم» مىپردازد، در حالى كه در آغاز، آن را به عنوان مدل و الگوى خود برگزيده بود (اِش 1967م). مقديسى همچنين با گزينش همين نظريه، معتقد است كه نيروهاى سنّتى و سنّتگرا، به استفاده از انواع شيوههاى اِپيستِمولوژيكى (بخشى در رشته فلسفه كه به مطالعه تاريخ و اصول و شيوههاى كاركرد علمى مىپردازد) اقدام كرده بود و اين شيوهها را در مخالفت با انواع جريانات فرهنگىاى كه قصد داشتند به مبارزه با آنها بپردازند، مورد استفاده قرار مىدادهاند (مقديسى 1981م).
امّا آيا اين به راستى مىتواند انگيزه اصلى براى انتقال از نظام «دار العلم» به نظام «مدرسه» به شمار رود؟ و آيا اين به راستى يكى از سياستهاى فرهنگى سلجوقيان بوده است كه از نظر عقيدتى و ايدئولوژيك، در مسير مشخّصى پيشروى كند و از سوى سلجوقيان، ابداع گرديده بوده است؟
اين انتقال، يقيناً در شكل و قالب تحكيميافته آيين سنّى، حتّى در انواع اشكال «دانش» براى عموم مردم ظاهر مىگردد؛ امّا آن جا كه آدمى تمايل دارد به تعمّق در باره اين «مسيرِ انتقالى» اقدام ورزد و به نيّتى دقيقتر در جهت سياستگذارى كردن تمام نظامهاى فرهنگى اشاره نمايد (و شايد بهتر است با اصطلاح «سنّى كردن ديگران» به معرّفى آن پرداخت)، لازم است پيش از هر چيز، به بازتاب تاريخى اين مطالعات فقهى و تمايل شخصيّتِ «فقيه» در جهت آن كه خود را به عنوان يك چهره اجتماعى و همزمان روشنفكر، (همچون «واسطه»اى انكارناپذير ميان قدرت حاكم و توده مردم) معرّفى نمايد، توجّه كرد.
اين تمايل، چيزى بود كه سلجوقيان و تمام كسانى كه اين نوع سياست را براى حكّام سلجوقى در پيش گرفتند، بىاندازه مايل بودند كه عاملان معرّفىكننده آن به شمار روند.
اين تمايل در انواع اشكالِ عمومى در جامعه رشد كرد و نتيجه آن، شكلگيرى نظام